درباره وبلاگ

باز صحبت از محبت شد و دل محبت پرورده ي من هواي عشق به سرش زد،دلم هواي عشق هاي پرمحبتي نظير عشق به خدا دارد،مهرورزي تنها وقتي برايم معنا پيداكرد كه تورا شناختم و به تو مهرورزيدم ، محبوب من دوست دارم در ميان آفتاب گردان هاي يك شاليزار بزرگ قدم بزنم وآن وقت كه باد شروع به وزيدن مي كند و چادر گل گلي مرا به اين سو وآنسو مي برد در ياد تو باشم . هنگام قدم زدن دست به روي آفتابگردانهاي طلائي عشق و اميد مي كشيدم و نيم نگاهي به ذات پاك تو داشتم.
درحال راه رفتن بودم كه يكي ازآن دورها گفت : تورا باكي نيست تاتوراهست خدا وتوراآهي نيست تاتورا هست خدا
ودلم را تا حدودي آرام كرد. قلبم را بر روي پرهاي آرامش واميد كمي تكيه دادم و آرام گرفتم وانعكاس اين صدا هنوز هم مرا متحول مي كند،وقت آن است تا آدمي خشونت را كنار گذاشته و مهرورزي را پيشه خود سازد،و همواره به ياد داشته باشيم كه مهر و محبت يك غريزه ي الهي است،و به خودمان بستگي دارد كه آنرا بروز دهيم يا آنرا به خشونت تبديل كنيم ،اسلام دينمان هميشه بررواج مهر و محبت تكيه داشته و حتي به پيروانش توصيه مي كند در جواب بدي ديگران،محبت كنيد نه انكه با خشونت پاسخ گوئيد.
با اين مقدمه پاسخگويي به پرسش مهر7 را آغاز مي نمايم.
زهره نجفيان بهمن 1385
فهرست اصلی
دوستان
خانواده و نقش آن درابرازمحبت ومهرورزی(برنده ي شهرستاني)
محبت و مهرورزي در اسلام
جايگاه محبت و مهرورزي در اسلام
مراتب محبت
مهرورزي
پرسش مهر 7
جايگاه محبت و مهرورزي در اسلام(كيميا)
پرسش مهر7 (كوشا)
عدالت و مهرورزي(سوگند)
pm85_86
pomeh
مهـر و مهـرورزي(فيروزه)
پرسش مهر7(عاطفه)
پي مهر 77
پرسش مهر7(بشيري)
مهرورزي(پولادي،قاسمي)
ترنم پاكيـها
خانواده و نقش آن در ابراز محبت و مهرورزی(ابرقويي)
مهر86 (فاروق منوچهري)
نوشته های پیشین
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
طراح قالب
POWERED BY
A href="http://Eksiremehr.blogfa.com">
از جمله مهمترین موانع مهرورزی غلبه حس دنیا دوستی و شهو ت درآدمیان است.
علماء اخلاق معتقدند آدمی زمانی که دچار قساوت قلب شد بر اثر مرور زمان قلب خود را که جایگاه اصلی مهرورزی است به پایگاه خشم و نفرت تبدیل میکند. قلب انسانها بر اثر انباشته شدن نفرت و خشم به موجودی مسخ شده تبدیل می شود که هرکاری از او ممکن است سربزند.جهان معاصر مانیز متأسفانه بر اثر رواج فرهنگ ماشینیسم و ماشین مداری فاصله شایان توجهی با اصول و معیارهای معرفتی و محبتی قرنهای سراسر افتخار خود گرفته است.انسان معاصر می کوشد تا به جای دل خوش کردن به خود اوقات خود را با ساخته های دست خود بگذراند . ساخته هایی که هرکدام مبین سختی و خشونت است ماشین آلاتی که جز سردی هدیه دیگری به محیط مهربانی آدمیان نیاورده اند.اکنون زمان رسیدن به خود فرا رسیده است.زمان رهایی از بند هوی و هوس و به قول حافظ شیراز زمان زمان پرده بر فکندن از غبار تن:
حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت
محبت و مهرورزي به انسانها تابعي از محبت به خداوند بزرگ است. در جهان بيني اسلامي حرکت در مسير عدالت اجتماعي تلاشي براي هماهنگ ساختن انسان و جامعه با کل عالم خلقت است.
والسماء رفعها و وضع الميزان الا تطغوا في الميزان و اقيموا الوزن بالقسط ولا تخسروا الميزان و الارض وضعها للانام()الرحمن:7-10
در نظام عادلانه الهي:
1 - حاکميت و مالکيت مطلق از آن خداست.
2 - حاکميت و مالکيت انسانها اعتباري و نوعي امانتداري براي پيمودن مسير رشد و تکامل است.
3 - همه انسانها صرف نظر از نژاد، زبان، رنگ و قوميت با هم برابر هستند و کرامت انساني پايه و اساس همه قانونگذاريها است. البته دو نوع کرامت داريم: کرامتي به اعتبار انسان بودن (و لقد کرمنا بني آدم) و کرامتي به اعتبار صفات اکتسابي (آن اکرمکم عندالله اتقاکم.)
4 - محبت و مهرورزي به انسانها و خدمت به خلق خدا نوعي عبادت و در مسير دوستي پروردگار است.
5 - خداوند متعال در عرصه تشريع و قانونگذاري نظامات مختلف سياسي، اقتصادي، اجتماعي، حقوقي، تربيتي و قضايي متناسب با ساختار وجودي فرد و جامعه انساني وضع نمود. اين نظامات نسبت به تمامي مردم به گونه اي يکسان اجرا مي شوند و کسي را بر ديگري ترجيح نيست.
6 - در نظام عادلانه اسلامي قانونگزار که خداوند متعال است عادل است، قوانين و نظامات مختلف بر پايه عدالت تشريع گرديده، مجريان قانون و در راس همه حاکم اسلامي نيز بايد در چارچوب عدالت حرکت کنند.
7 - در مکتب اسلام همه مواهب طبيعي و ثروتهاي خدايي براي همه انسانها خلق شده و در اختيار بشر قرار گرفته تا براساس نياز، تلاش و فعاليت و مصالح جامعه در راه رسيدن به رشد و کمال انساني تحت نظارت و اشراف ولي امر و امامت امت بين انسانها توزيع گردد.
8 - در مکتب سياسي اسلام تساوي انسانها، شايسته سالاري، نظام امامت و رهبران الهي، نظام بيعت و شورا، و به اصطلاح امروز (مردم سالاري ديني) اساسي اداره جامعه است.
9 - پايه و اساس همه نظامات اسلامي تقوا، پرهيزکاري و عبوديت حضرت حق است که تضمين کننده حرکت انسان در مسير ضوابط و مقررات شرعي است.
10 - و از جمله مهمترين ابزارهاي رسيدن به اين حالت روزه و رمضان و اعمال مختلف اين ماه است که تمرين تقوا است، هم مهرورزي به انسانها و هم برنامه کامل تربيتي براي حرکت انسان در مسير رشد و تعالي معنوي، کنترل غرايز سرکش و تقويت بنيه هاي ايماني.
پس مي توان گفت اسلام از جهان يک بناي متکامل متوازن قائم براساس عدل و رحمت و محبت الهي به مخلوقات ترسيم نموده است و در صحنه اجتماعي کوشش مي کند که جامعه اسلامي مبتني بر توازن و تعادل بين سطوح زندگي افراد، و تکافل اجتماعي متبادل ناشي از محبت و مودت و مهرورزي برپا کند و به تعبير ديگر: نظام اسلامي جامع، هدايت کننده کل روابط انساني به سوي تعادل و تکافل همه جانبه بر پايه هاي:
اعتقاد به مکتب توحيد و عدل و مفاهيم هدايت کننده کل مسير نظير خلافت الهي، تقواي فردي و اجتماعي و اخوت و مهرورزي و عواطف ساخته شده توسط دو اصل قبلي و توجيه کننده رفتارهاي بشري سازنده (يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما يحييکم) و )ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتا ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنکر و البغي يعظکم لعلکم تذکرون).
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در دوشنبه ششم فروردین 1386 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت
دوستي و دوست داشتن انسان را به سوي هم شكلي و هم ساني با محبوب مي كشاند و انگيزه ي عميق اين حب كه در ژرفاي وجود آدمي جاي دارد سبب مي شود كه محب به صورت محبوب در آيد محبت مانند سيم برقي است كه از وجود محب وصل مي شود و صفات محبوب را به او منتقل مي سازد و در اين مرحله محب غير از محبوب چيزي نمي بيند و جز او را فراموش مي كند.
دوستي و محبت قطع نظر از اين كه از چه نوعي باشد و محبوب داراي چه صفات و مزايايي باشد،انسان را از خود پرستي بيرون مي برد؛ محبت به غير،مطلقاٌ اين حصار را مي شكند. البته خود پرستي به مفهومي كه بايد از بين برود،يك امر وجودي نيست.استاد شهيد مرتضي مطهري ـ رضوان الله تعالي عليه ـ اين مساُله را اين گونه توضيح مي دهند:
خود پرستي به مفهومي كه بايد از بين برود، يك امري وجودي نيست؛ يعني،نه اين است كه انسان بايد علاقهُ وجوديِ نسبت به خود را از بين ببرد تا از خود پرستي برهد. معني ندارد كه آدمي بكوشد تا خود را دوست نداشته باشد؛علاقهُ به خود كه از آن به«حب ذات» تعبير مي شود، به غلط در انسان گذاشته نشده است تا لازم گردد از ميان برداشته شود،... اصلاح انسان در كاستي دادن به او نيست، در تكميل و اضافه كردن به اوست. وظيفه اي كه خلقت بر انسان گذاشته در جهت مسير خلقت است؛ يعني در تكامل و افزايش است، نه در كاستي و كاهش.
مبارزه با خود پرستي، مبارزه با محدوديت خود است؛ اين خود بايد توسعه يابد...، شخصيت بايد توسعه يابد، تا همه انسانهاي ديگر را، بلكه همه جهان را دربرگيرد.پس مبارزه با خود پرستي، يعني مبارزه با محدئديت خود.
حضرت رسول ـ صلي عليه و آله و سلم ـ نيز اين امررا با عبارتهاي گوناگون مطرح نموده اند:
«اّلعّبد مّعّ مّن اّحّبّ ؛ بنده با كسي است كه او را دوست مي دارد.»
«اّلّمرء مّعّ مّن اّحّبّ؛ مرد با كسي است كه به او محبت دارد.»
«اّنتّ مّعّ مّن اّحبّبتّ؛ تو با محبوب خود هستي.»
اكنون، شايد اين سوُال مطرح شود كه آيا انسان غير از خود فردي و شناسنامه اي، خود ديگري هم دارد كه اين خود، با كسي كه به او محبت مي ورزد، هم شكل شود يا خير؟
پاسخ به اين سوُال احتياج به مقدمه اي دارد، براي بيان مقدمه بهتر است مطلب را بدين گونه مطرح نماييم
كه آيا انسان داراي دو نفس و دو خويش است يا خير؟
انسان داراي دو خود است، اما نه به اين معنا كه دو خود اصيل و دو «من» در كنار يكديگر باشند، بلكه يك خود واقعي است و ديگري خود پنداري.پس انسان داراي دو خود است:
1-خود كلي:عبارت است از آن خود انساني كه در همه افراد وجود دارد، يعني من جمعي.
2-خود فردي: عبارت است از آن كه من شخصاً داراي يك خود هستم ـ غير از خود شخص ديگر.
از ديدگاه اسلام «خود كلي» هر كسي، همان «نفخه الهيه» است كه در او به وديعت نهاده شده است و تمام احساسات اخلاقي از اين من سرچشمه مي گيرد؛ اگر چنين من واقعي و خود كلي در انسان نبود، هيچ يك از اين احساسهاي اخلاقي كه با سود مادي و تعلقات بدني جور در نمي آيد، درانسان وجود نداشت.
مولاي متقيان علي ـ عليه السلام ـ چه زيبا فرموده اند كه:
«عّجبب لّمن ينشِد ضالته و قد اّضّلّ نّفسّه فلا يطلبها؛ تعجب مي كنم از كسي كه گمشده خود را مي طلبد و حال آن كه نفس خود را گم كرده است و آن را طلب نمي كند .
نيز فرموده :
« مّنْ كّرًمّتْ عّليهِ شّهّواتًهً ؛ شخصي كه كرامت و بزرگي نفس ( و خود كلي و الهي اش ) را شناخت ، شهواتش نزد او حقير و كوچك مي شوند . »
اگر انسان بتواند خود واقعي خويش را پيدا كند ، تمام ارزش هاي اخلاقي معنا پيدا مي كنند و ضد ارزشها شناخته مي شوند ؛ زيرا اخلاق در اسلام بر اساس و محور خودشناسي ( معرفة النفس ) شكل مي گيرد .
با ذكر اين مقدمه مشخص شد كه آيات و رواياتي كه مبارزه با نفس و منكوب كردن آن را مطرح مي كنند ، مبارزه با همان خود پنداري ، فردي و طفيلي را مد نظر دارند و آيات و رواياتي كه عزت نفس را توصيه مي كنند ، عزت خود حقيقي ، كلي و اصيل را مطرح مي نمايند ؛ بنابراين بين اين دو دسته از آيات و روايات تضادي وجود ندارد .
اكنون ، با توجه به مقدمه اي كه مطرح كرديم ، پاسخ اين سوال را كه « آيا انسان غير از خود فردي و شناسنامه اي ، خود ديگري دارد تا اين خود ، با كسي كه به او محبت مي ورزد هم شكل و يكي شود ؟ » بدين گونه بيان مي كنيم :
انسان ، موجودي داراي مراتب است ؛ يك مرتبه از وجود انسان طبيعت است ؛ اين كه مي گويند : انسان يك ملك حيواني ، نباتي و جمادي است ، درست است ؛ البته نه به اين معني كه هم جماد است ، هم نبات است و هم حيوان ؛ ولي انسان يك وجود صاحب مراتب است . در مقام تمثيل ، مثل يك ساختمان چند طبقه است ؛ همان طور كه ميان فرشتگان جنگ و تنازع و « من و ما » يي وجود ندارد ، انسان نيز به حسب آن مرتبه عالي و خود كلي و حقيقي اش ، ميان خويشتن و افراد ديگر من و مايي نمي بيند ؛ همه مثل پرتوهاي نورند و با يكديگر به هيچ شكل تزاحمي ندارند ، ولي وقتي كه به درجات داني و طبيعي خود مي رسند ، به حكم تعارض و تزاحمي كه در طبيعت هست ، هر مني در طبيعت ، خود به خود براي حفظ و بقاي خود كوشش مي كند و طبعاٌ ديگران را نفي مي كند و تنازع در مي گيرد . اين مرحله ي تنازع و تزاحم و جنگ ، همان مرحله ي خود پنداري و طفيلي است كه به مقتضاي ويژگي خاصي كه دارد خود را با ديگران در جنگ و نزاع مي بيند . اما اگر انسان خود را از اين مرحله ، يعني از خود پرستي كه لازمه ي خودپنداري است ، خارج كند و خود را متصف به خود كلي نمايد ، با ديگران در صلاح و دوستي و هم زيستي و تعاون و هم شكلي زندگي خواهد كرد .
خارج شدن از لاك خود پرستي مراتب و مراحلي دارد : يك كودك ، ممكن است كه از اول عمرش فقط در همان مرتبه ي من فردي خود باقي باشد و فقط خودش را بيند، اما در دوران جواني كه محبتي پيدا مي كند و همسري انتخاب مي كند، براي اولين بار اين احساس در او پيدا مي شود كه بهيك شخص ديگر مانند خود، علاقه دارد؛ يعني از خود به در مي آيد،خودش و او يكي مي شوند و همه چيز را براي اين خود بزرگتر مي خواهد. پسر و دختري كه هيچكدام آنها در هنگام تجرد به هيچ چيز نمي انديشند مگر به آنچه مستقيماً به شخص خودشان ارتباط داشت، همين كه به هم دل بستند و كانون خانوادگي تشكيل دادند، براي اولين بار، خود را به سرنوشت موجودي ديگر حساس مي بيند، شعاع خواسته هايشان وسيع تر مي شود، و چون صاحب فرزند شوند، به كلي روحشان عوض مي شود: آن پسرك تنبل و بي تحرك، اكنون چالاك شده است و آن دختركي كه به زور هم از رخت خواب برنمي خواست،اكنون تا صداي كودك گهواره نشين خود را مي شنود، همچون برق از جا مي جهد.
خود ديگر خود خانوادگي است كه از آن هم فراتر رفته و به دايره فاميل برسد و مي تواند از آن هم فراتر رود. و به خود ملي و جهاني برسد. من قومي، مثل من ايراني البته اگر انسان آن چنان وطن خواه باشد كه تمام مردم ايران را مثل جان خود دوست داشته باشد، باز هم كافي نيست، زيرا از آن حد كه گذشت همه چيز را جايز مي داند: به ايراني دروغ نمي گويد و خيانت نمي كند، اما دروغ گفتن به غير ايراني را جايز ميداند، اين همان خودي است كه در اروپايي هاست، يعني خود ملي.
از اين هم يك قدم بالاتر رويم به انسان دوستي مي رسيم. انسان دوستي يعني اينكه انسان«بما هو انسان» را بايد دوست داشت و به عبارت ديگر انسان را از آن جهت كه انسان است بايد دوست داشت، يعني دوست داشتن، انسانيت يعني رعايت مصالح انساني، يعني طبق مصلحت همه انسانها عمل كردن؛ بنابراين اگر انساني ضد انسان شد و مانع تكامل انسانهاي ديگر شد، بايد از ميان برداشته شود؛ زيرا محبتي منطقي است كه در جاهايي هم تواُم با خشونت، جهاد، مبارزه و جنگ باشد و انسانهايي كه خار راه انسانيتند از ميان برداشته شوند.
با تبيين اين مراحل، مشخص شد كه در انسان جوهري وجود دارد كه به نام خود كلي، من جمعي، خود اصيل و خود حقيقي شناخته شده است و اين جوهر در تمام انسانها مشترك و هم شكل است و اين خود، چون با خود كلي ديگران هم رنگ و هم سنگ است، مي تواند با آنها متحد شده و به سوي كمال سير كند. تنها راه تحقق اين اتحاد و همبستگي ميان خود كلي هر فرد با خود كلي ديگران در محبت نهفته است. محبت و دوستي است كه علاقه و تمايل انسان را به خارج از وجودش متوجه مي كند و اين محبت است كه وجود او را توسعه مي دهد و كانون هستي اش را عوض مي كند؛ به همين جهت محبت يك عامل بزرگ اخلاقي و تربيتي است، و از همين روست كه در روايات ما دين و حب، عٍِِدل يكديگر قرار گرفته اند:
امام صادق(ع) فرمود:
«الدين هو الحب و الحب هو الدين؛ دين، دوستي و حب است و حب، همان دين.»
دين آمده است تا انسان را از خوديت رها سازد و او را از حصار منيت برهاند. دين آمده است تا بگويد: اي انسان تو خودي داري كه مي تواند با همنوع تو يكسو و متحد شود و تو را رو به كمال مطلوب رهسپار گرداند. محبت و دوستي نيز همين ندا را سر مي دهد. پس سزاوار است كه بگوييم:
آيا دين به جز حب است؟
آيا ايمان غير از محبت است؟!
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
تنها ابزار و سلاحی که می تواند ایران را در برابر خطرات و مشکلات حفظ کند موشک دوربرد قاره پیما با کلاهک محبت است، ایران باید فرهنگ و پیام صلح و محبت خود را سوار بر موشکهای قاره پیما کند و دنیای غرب و آمریکا را عشق و محبت باران کند اگر محصول و فرآوردهای کشورهای دیگر بمب و شمشیر و سلاحهای کشتار جمعی است، هزاران سال است که محصولات ایران که محبت و صلح، انساندوستی است به هیچ کشوری صادر نشده است. ما بهترین هدیه را برای دنیا داریم ما محبت داریم، ما حقوق بشر داریم، ما آزادی فکر و اندیشه داریم، ما آزادی عقیده داریم اما نیاز است تا برای منافع کشورمان آنها را به سایر کشور های جهان صادر کنیم. ایران اکنون به موشک کوروش 2 با کلاهک محبت نیاز دارد نه به موشک شهاب3 با کلاهک اتمی.
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
یکی از مشکلاتی که ما انسانها در برخورد با افراد داریم اینه که وقتی با فردی دوست هستیم دوستیم ولی وقتی شکر بینمون آب میشه ناراحت می شیم که چرا من اینقدر با محبت بودم ولی دوستم این طوری جوابم رو داد.یکی از دلایل ناراحت شدن اینه که ما محبت هایی کردیم که دوستمون متقابل با ما این محبت ها رو نکرده.
حالا راه حل:
حضرت امیر(ع)میفرماید: با هرکس همان طوری رفتار کنید که او با شما رفتار می کند.
البته این رو هم بگم که اگه دوستی ارزش سرمایه گذاری داره نباید شامل این قانون بشه.طبق همیشه محبت رو فراموش نکنید.چون محبت نمک زندگیه.
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت
مي گويند انسان ها به مهر و محبت زنده اند. اين سخني است به غايت درست و خردمندانه كه براساس و منطبق بر نيازها و روحيات انساني شكل يافته است. نياز به داشتن هم صحبت و ابراز مهر و محبت ميان همسران نيز از اركان اصلي زندگي مشترك و خانوادگي مي باشد. به عبارت ديگر، زندگي واقعي يعني رابطه اي سرشار و لبريز از محبت ميان زن و شوهري كه به يكديگر اعتماد و علاقه دارند. زن و شوهري كه با شور و شوق به تداوم زندگي خود فكر مي كنند و با يكديگر يكرنگ ويكدل اند. بر همين اساس، يكي از مواردي كه موجب آسيب جدي به روابط زناشويي مي شود، اين است كه زن يا مرد و يا هر دو طرف احساس مي نمايند همسرشان نسبت به وي بي توجه و يا علاقه اش نسبت به گذشته كمتر شده است مرد يا زني كه يك چنين تصوري را از طرف مقابل شان در ذهن داشته باشند، احساس بي ارزشي و پوچي خواهند كرد و حتي ممكن است در دراز مدت، احساس امنيت خود را نسبت به زندگي مشترك از دست بدهند. برخي از مردان يا زنان كه به همسرشان بي توجهي نشان مي دهند، دليل اين گونه رفتارهاي خود را گرفتاري هاي روزمره قلمداد مي نمايند حال آنكه درواقع ايجاد ارتباط رضايت بخش با همسر موجب خواهد شد تا زن يا مرد در مواجهه با مشكلات رو به تزايد زندگي قدرت و توان بيشتري داشته باشند زماني كه خانواده به عنوان پايه و اساس جوامع مطرح مي شود و ادعا براين است كه فرد بايد در نهاد خانواده احساس امنيت و آرامش داشته باشد، بي توجهي و بي محبتي، زمينه ساز تنش و اختلاف و از بين برنده اين پيش فرض خواهد شد. بنابراين جهت يادگيري از تنش در خانواده، ابراز علاقه زوجين نسبت به يكديگر كاملا مهم و حياتي مي باشد. ضمن اينكه ابراز علاقه در هر دوره اي مي توان شكلي متفاوت و متمايز داشت باشد.
همسراني كه تا به حال از يك چنين اصل مهمي در زندگي زناشويي خود بي بهره بوده اند يا به آن بي توجهي نشان داده اند مي توانند به نكات زيرتوجه داشته و سريعا به بازسازي روابط زناشويي خود بپردازند.
1- از ابراز علاقه به همسرتان خجالت نكشيد. ابراز علاقه نشانگر ميزان دوست داشتن و محبت شما نسبت به همسرتان مي باشد.
2- هيچ نگوييد علاقه ام را با رفتارم نشان خواهم داد. لازم است براي ابراز علاقه از كلمات زيبا ومحبت آميز استفاده كرد.
3- هرگز اجازه ندهيد مشكلات و مسائل زندگي، شما را از همسرتان دور سازد. مشكلات هميشه هستند وخواهند بود.
4- در هر حال و هر حالت ابراز علاقه و عشق به همسر، بهترين و والاترين هديه به اوست. اين هديه را از وي دريغ ننمايند.
دراين ميان، زنان و مردان بايد حتما به اصل تفاوت هاي فردي ميان خود معتقد باشند و بدانند زن و مرد دو موجودند كه از نظرهوش، استعداد، علايق خصايص جسماني و اخلاقي تفاوت هايي با يكديگر دارند. بنابراين زن ومرد بايد حداكثر توافق را ميان خصايص خود و همسرشان ايجاد و وجود يكديگر را مكمل و متمم بدانند.
براي اينكه زنان و مردان در زندگي مشترك از زندگي مشترك شان لذت ببرند لا جرم بايد به تمايزات خود با طرف مقابل شان به ديده احترام و واقع بينانه بنگرند. آنان مي توانند زندگي شيريني داشته بانشد به شرط اينكه ازداد وستد عاطفي به شيوه هاي قلبي، كلامي و عملي استفاده نمايند. به همسر و شريك زندگي شان ابراز محبت نموده و با زبان و عمل اين امر را اثبات نمايند.
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 16 موضوع | لینک ثابت
معني آگاپه چيست؟ اين چنين محبتي چگونه خود را آشكار مينمايد؟
پولس رسول به گونهاي بسيار زيبا اين مطلب را بيان ميكند:
"محبّت حليم و مهربان است، محبّت حسد نميبرد، محبّت كبر و غرور ندارد، اطوار ناپسنديده ندارد و نفع خود را طالب نميشود، خشم نميگيرد و سوء ظّن ندارد، از ناراستي خوشوقت نميگردد، ولي با راستي شادي ميكند، در همه چيز صبر ميكند و همه را باور مينمايد، در همه حال اميدوار ميباشد و هر چيز را متحمل ميباشد. محبّت هرگز ساقط نميشود و امّا اگر نبّوتها باشد، نيست خواهد شد و اگر زبانها، انتها خواهد پذيرفت و اگر علم، زايل خواهد گرديد. و الحال اين سه چيز باقي است: يعني ايمان و اميد و محبّت. امّا بزرگتر از اينها محبّت است" (اول قرنتيان 13: 4-8 و 13).
در باب بعدي پولس رسول كه به وسيلة روحالقدس ملهم شده است، اين پند و اندرز را به ما ميدهد كه: "در پي محبت بكوشيد ... " (اول قرنتيان 14: 1).
اجازه دهيد پنج حقيقت ضروري دربارة محبّت را كه به شما كمك خواهد نمود تا اساس محبّت كردن با ايمان را درك نماييد، با شما در ميان بگذارم.
|
|
1. خداوند بدون هيچ قيد و شرطي شما را دوست ميدارد
محبّت خداوند نسبت به شما محبّت آگاپه است، محبتي كه در اول قرنتيان باب سيزدهم دربارة آن شرح داده شد. او به قدري شما را دوست دارد كه يگانه فرزندش را فرستاد كه بر روي صليب جانش را فدا كند تا شما حيات ابدي بيابيد. محبّت خداوند اجراي نمايش نيست، بلكه مسيح به قدري شما را دوست دارد كه وقتي هنوز گناهكار بوديد به خاطر شما مرد.
محبّت خداوند نسبت به شما بدون هيچ قيد و شرطي است، در حالي كه شايستگي آن را نداريد. عليرغم نافرمانيها، ضعف، گناه و خودخواهيهايتان خداوند شما را محبّت مينمايد. خداوند از كثرت محبّت طريقي مهيا ساخته است تا بتوانيد زندگي پربركت و حيات جاوداني داشته باشيد. عيسي مسيح از بالاي صليب ندا فرمود: "اي پدر اينها را بيامرز زيرا نميدانند چه ميكنند. "اگر خداوند گناهكاران را اين گونه محبّت مينمايد، پس چقدر زياده آناني را محبّت مينمايد كه از طريق ايمان به پسرش فرزند او شده و طالب رضايت و خشنودي او ميباشند.
مثل پسر گمشده كه در انجيل لوقا باب پانزدهم آمده است، نمونهاي از محبّت بيقيد و شرط خداوند براي فرزندانش ميباشد. "شخصي را دو پسر بود. روزي پسر كوچك به پدر خود گفت: "اي پدر رَصَدِ اموالي كه بايد به من رسد، به من بده. "پس او مايملك خود را بر اين دو تقسيم كرد. و چندي نگذشت كه آن پسر كهتر، آنچه داشت جمع كرده، به ملكي بعيد كوچ كرد و به عيّاشي ناهنجار، سرماية خود را تلف نمود. و چون تمام را صرف نموده بود، قحطي سخت در آن ديار حادث گشت و او به محتاج شدن شروع كرد. پس رفته خود را به يكي از اهل آن ملك پيوست. وي او را به املاك خود فرستاد تا گرازباني كند. و آرزو ميداشت كه شكم خود را از خرنوبي كه خوكان ميخوردند سير كند و هيچ كس او را چيزي نميداد. آخر به خود آمده، گفت چقدر از مزدوران پدرم نان فراوان دارند و من از گرسنگي هلاك ميشوم، برخاسته نزد پدر خود ميروم و بدو خواهم گفت: "اي پدر به آسمان و به حضور تو گناه كردهام، و ديگر شايستة آن نيستم كه پسر تو خوانده شوم، مرا چون يكي از مزدوران خود بگير." در ساعت برخاسته به سوي پدر خود متّوجه شد. امّا هنوز دور بود كه پدرش او را ديده، تّرحم نمود و دوان دوان آمده او را در آغوش خود كشيده، بوسيد. پسر وي را گفت، اي پدر به آسمان و به حضور تو گناه كردهام و بعد از اين لايق آن نيستم كه پسر تو خوانده شوم. ليكن پدر به غلامان خود گفت، جامة بهترين را از خانه آورده بدو بپوشانيد و انگشتري بر دستش كنيد و نعلين بر پايهايش، و گوسالة پرواري را آورده ذبح كنيد تا بخوريم و شادي نماييم. زيرا كه اين پسر من مرده بود، زنده گرديد و گم شده بود، يافت شد. پس به شادي كردن شروع نمودند" (لوقا 15: 11-24).
قبل از اين كه ما مسيحي شويم خداوند محبّت خود را نسبت به ما ثابت كرده بود. اما اين داستان نشان ميدهد كه خداوند محبتي دايمي براي فرزندان خود دارد، حتي آناني كه از او دور شدهاند، خداوند مشتاقانه انتظار بازگشت آنها را ميكشد تا آنها دوباره به جمع خانوادة مسيحي ملحق شده و مشاركت خود را با او از سر بگيرند.
حتي زماني كه شما نافرماني ميكنيد، او همچنان شما را دوست ميدارد و منتظر است تا شما نسبت به محبّت و آمرزش او عكسالعمل مثبت نشان دهيد. پولس رسول مينويسد: "پس چقدر بيشتر الآن كه به خون او عادل شمرده شديم، بوسيلة او از غضب نجات خواهيم يافت. زيرا اگر در حالتي كه دشمن بوديم، بوساطت مرگ پسرش با خدا صلح داده شديم، پس چقدر بيشتر بعد از صلح يافتن بوساطت حيات او نجات خواهيم يافت" (روميان 5: 9-10).
|
|
محبتي كه خداوند براي شما دارد فراتر از درك انساني ماست. عيسي اين گونه دعا نمود: "تا همه يك گردند چنانكه تو اي پدر، در من هستي و من در تو، تا ايشان نيز در ما يك باشند تا جهان ايمان آرد كه تو مرا فرستادي. من در ايشان و تو در من، تا در يكي كامل گردند و تا جهان بداند كه تو مرا فرستادي و ايشان را محبّت نمودي چنانكه مرا محبّت نمودي" (يوحنا 17: 21، 23).
فكرش را بكنيد! خداوند شما را به اندازة پسر يگانهاش عيسي مسيح دوست ميدارد. حقيقت حيرتانگيزي است كه درك آن براي ما بسيار دشوار است! لازم نيست از كسي كه ما را در حد كمال دوست دارد بترسيم. لزومي ندارد تا شما نسبت به اعتماد نمودن به خداوند و تسليم كردن تمام زندگي خود به او مردد باشيد، چرا كه او حقيقتاً شما را دوست دارد. باور نكردنيترين قسمت اين است كه او حتي زماني كه شما نسبت به او نافرماني ميكنيد نيز شما را دوست ميدارد.
بر طبق معيارهاي انساني نيز، والدين با محبت اين چنين محبتي نسبت به فرزندان خود دارند. محبت من نسبت به پسرانم هنگامي كه نافرماني كنند و يا زماني كه مطيع هستند به يك اندازه است، اما چون پسرانم را بسيار دوست دارم و به خير و صلاح آنها ميانديشم، بعضي مواقع لازم ميدانم تا آنها را تأديب نمايم. رابطة ما با خداوند نيز اين چنين رابطهاي است، وقتي شما نافرمان و متمرد هستيد او شما را تنبيه و تأديب ميكند چون او شما را دوست دارد.
عبرانيان باب دوازدهم به ما ميآموزد كه اگر خداوند ما را تنبيه مينمايد نشانگر اين حقيقت است كه او ما را دوست دارد: "و نصيحتي را فراموش نمودهايد كه با شما چون با پسران مكالمه ميكند كه اي پسر من تأديب خداوند را خوار مشمار و وقتي كه از او سرزنش يابي، خسته خاطر مشو. زيرا هر كه را خداوند دوست ميدارد، توبيخ ميفرمايد و هر فرزندِ مقبول خود را به تازيانه ميزند. اگر متحّمل تأديب شويد، خدا با شما مثل با پسران رفتار مينمايد. زيرا كدام پسر است كه پدرش او را تأديب نكند.
و ديگر پدرانِ جسم خود را وقتي داشتيم كه ما را تأديب مينمودند و ايشان را احترام مينموديم، آيا از طريق اولي پدر روحها را اطاعت نكنيم تا زنده شويم؟ زيرا كه ايشان اندك زماني، موافق صوابديد خود ما را تأديب كردند، لكن او بجهت فايده تا شريك قّدوسّيت او گرديم" (عبرانيان 12: 5-7، 9-11).
مرگ مسيح بر روي صليب يك بار و براي هميشه خشم و غضب خداوند را برطرف نموده و عدالت را براي گناهان ايمانداران اجرا نموده است. خداوند شما را تأديب و توبيخ مينمايد چون ميخواهد به شما كمك كند تا در زندگي روحاني خود رشد نماييد.
مسيحيان اوليه آزار و جفا، سختي، شكنجه و عذابهاي غير قابل باوري را تحمل مينمودند. و پولس رسول به آنان نوشت: "كيست كه ما را از محبّت مسيح جدا سازد؟ آيا مصيبت يا دلتنگي يا جفا يا قحط يا عرياني يا خطر يا شمشير؟ چنانكه مكتوب است كه بخاطر تو تمام روز كُشته و مثل گوسفندان ذبحي شمرده ميشويم. بلكه در همة اين امور از حّد زياده نصرت يافتيم، بوسيلة او كه ما را محبّت نمود. زيرا يقين ميدانم كه نه موت و نه حيات و نه فرشتگان و نه رؤسا و نه قدرتها و نه چيزهاي حال و نه چيزهاي آينده، و نه بلندي و نه پستي و نه هيچ مخلوق ديگر قدرت خواهد داشت كه ما را از محبّت خدا كه در خداوند ما مسيح عيسي است جدا سازد" (روميان 8: 35-39).
چنين محبتي را نميتوانيم با عقل خود درك نماييم، ولي ميتوانيم آن را در قلب خود تجربه نماييم.
2. به شما امر شده است تا محبت نماييد
"يكي از فريسيان از عيسي سؤال نمود: "اي استاد، كدام حكم در شريعت بزرگتر است؟"
عيسي وي را گفت: اينكه خداوند خداي خود را به همة دل و تمامي نفس و تمامي فكر خود محبّت نما. اين است حكم اوّل و اعظم. و دوّم مثل آن است يعني همساية خود را مثل خود محبّت نما. بدين دو حكم، تمام تورات و صُحُف انبيا متعلّق است" (متي 22: 36-40).
در طول زندگي مسيحيام در قبال اين دستور خداوند كه بايد او را اين چنين در حد كمال دوست بدارم دچار مشكل بودم. چطور ميتوانستم خود را با اين معيار عالي بسنجم؟ اما دو نكتة بسيار مهم و قابل تأمل به من كمك نمود تا اين ميل و آرزو در من پديد آيد تا او را كاملاً دوست داشته و باعث رضامندي و خشنودي او گردم.
ابتدا، روحالقدس قلب مرا سرشار از محبت نموده است، چنان كه در رسالة روميان وعده داده شده است: "و اميد باعث شرمساري نميشود زيرا كه محبّت خدا در دلهاي ما به روحالقدس كه به ما عطا شد ريخته شده است" ( روميان 5:5).
سپس، با تفكر و تعمق دربارة كارهاي شگفتانگيزي كه خداوند در زندگي من انجام داده و هماكنون نيز انجام ميدهد، محبت من نسبت به او افزايش مييابد. من خداوند را دوست ميدارم چرا كه ابتدا او مرا محبت نمود.
چگونه امكان دارد كه خداوند مرا تا اين اندازه دوست داشته باشد كه حاضر شود به خاطر من بميرد؟ چرا خداوند مرا برگزيد تا فرزند او باشم؟ من چه برتري و لياقتي دارم كه توانستهام سفير خداوند باشم و پيام مسرتبخش محبت و آمرزش او را به جهانيان برسانم؟ بر چه پايه و اساسي اين امتياز نصيب من گرديده است تا حضور مداوم و سرشار روح خدا را در زندگي خود داشته و مطابق وعدهاش بر حسب دولت جلال خود تمامي احتياجات زندگيام رفع گردد؟ چرا برخلاف اغلب مردم دنيا اين امتياز را دارم كه هر روز صبح، هنگامي كه از خواب بيدار ميشوم قلبم سرشار از شعف و سرور گشته و بتوانم خداوند را حمد و ثنا گويم و بتوانم خداوند را شكر نمايم كه محبت، شادي و آرامش را به تمامي كساني كه به پسر عزيزش عيسي مسيح اعتماد ميكنند عطا مينمايد؟
هنگامي كه به "وُنِت" پيشنهاد ازدواج دادم، به تازگي مسيحي شده بودم. او در آن زمان يكي از اعضاي فعال كليسا بود، اگر چه بعدها دريافتم كه او در آن زمان واقعاً مسيحي نبود. تصورش را بكنيد، او چقدر ناراحت شد وقتي كه من با آن چنان شور و شوق و غيرتي كه نسبت به مسيح داشتم برايش توضيح دادم كه مسيح را بيشتر دوست دارم و مسيح همواره جاي نخست را در زندگي من خواهد داشت. در آن زمان به فكرم خطور نكرد تا برايش توضيح دهم كه به علت عشق به خداست كه او را نيز تا اين اندازه دوست دارم. بعدها، قبل از اين كه ازدواج كنيم، او نيز محبت و آمرزش خداوند را تجربه نمود و فرزند خدا گرديد.
اكنون سالهاست كه خداوند در زندگي "وُنِت" نيز جاي نخست را دارد، و از آنجايي كه خداوند در زندگي هر دوي ما در درجة اول اهميت قرار دارد، ما عشقي عميقتر نسبت به هم و رابطهاي صميمانهتر با يكديگر داريم كه در غير اين صورت هرگز آن را تجربه نميكرديم. هر چند مسؤوليتهاي من در كار خدمت مرا به قسمتهاي مختلف جهان ميبرد و اغلب از خانه و همسرم دور هستم، ولي هر دوي ما شادي خود را در خداوند مييابيم. اوقاتي را كه فرصت داريم تا همگي دور هم باشيم، به علت محبت مشتركمان نسبت به خداوند و محبت متقابل خداوند نسبت به ما، اين فرصتها بسيار غني و پربركت ميباشد.
كسي كه هنوز ياد نگرفته است كه خداوند را دوست بدارد و او را بالاتر از هر كس و هر چيز در زندگي خود قرار دهد، بايد به حال او تأسف خورد، چرا كه او تمامي بركاتي را كه در انتظار كساني است كه با تمامي دل، جان و فكر خود خداوند را دوست ميدارند از دست ميدهد.
اگر شما با تمامي دل، جان و فكر خود خداوند را دوست ميداريد، محبت نمودن همسايگان براي شما امري طبيعي خواهد بود. اگر رابطة ما با خداوند درست باشد، رابطة ما با ديگران نيز صحيح خواهد بود.
براي مثال، اگر توپهاي بيليارد را بطور آزادانه روي ميز رها كنيم، به دليل فيزيكي و شكلي كه دارند، طبيعتاً از يكديگر دور ميشوند. ولي اگر به اين توپها نخ بسته و سپس نخها را بطور قائم از روي ميز بلند نماييم، توپها به صورت يك دستة متحد كنار يكديگر قرار خواهند گرفت.
افراد مسيحي هنگامي كه با مسيح هم يوغ ميگردند با خداوند متصل و مرتبط ميگردند، لذا در روح سلوك نموده و خداوند را با تمامي دل، جان و فكر خود محبت مينمايند و در نتيجه ميتوانند به دستور خداوند در خصوص محبت نمودن همسايههاي خود مثل نفس خود عمل نمايند.
پولس رسول در اين رابطه اين گونه توضيح ميدهد كه: "زيرا كه زنا مكن، قتل مكن، دزدي مكن، شهادت دروغ مده، طمع مورز و هر حكمي ديگر كه هست، همه شامل است در اين كلام كه همساية خود را چون خود محبّت نما. محبّت به همساية خود بدي نميكند پس محبّت تكميل شريعت است" (روميان 13: 9-10).
محبت نمودن به خدا و انسان موجب پرهيزگاري، پرثمري و جلال مسيح ميگردد.
به شما حكم شده است تا يكديگر را محبت نماييد. محبت شما نسبت به ديگران نشان ميدهد كه شما به مسيح تعلق داريد. يوحناي رسول نجات را بطور مستقيم با طريقي كه ديگران را محبت نماييم مرتبط ميسازد. او ميگويد اگر ديگران را محبت ننماييد بدان معناست كه خدا را نميشناسيد، زيرا كه خدا محبت است.
يوحناي رسول ميگويد: "لكن كسي كه معيشت دنيوي دارد و برادر خود را محتاج بيند و رحمت خود را از او باز دارد، چگونه محبّت خدا در او ساكن است؟ اي فرزندان، محبّت را به جا آريم نه در كلام و زبان بلكه در عمل و راستي" (اول يوحنا 3: 17-18).
عيسي ميفرمايد: "اين است حكم من كه يكديگر را محبّت نماييد، همچنان كه شما را محبّت نمودم" (يوحنا 15: 12).
به عنوان يك مسيحي شما بايد همساية خود را محبت نماييد، چرا كه همساية شما مخلوق خداوند است و به صورت خدا آفريده شده است. چون خداوند همساية شما را دوست ميدارد، مسيح به خاطر همساية شما جانش را فدا نمود، پس با پيروي از خداوند خود، شما نيز بايد همه را دوست داشته باشيد، همانند آنچه مسيح ميكرد. شما بايد زندگي خود را وقف كمك به ديگران نماييد تا آنان نيز محبت و آمرزش خداوند را تجربه نمايند.
مسيح همچنين فرمود: "شنيدهايد كه گفته شده است همساية خود را محبّت نما و با دشمن خود عداوت كن. امّا من به شما ميگويم كه دشمنان خود را محبّت نماييد و براي لعن كنندگان خود بركت بطلبيد و به آنانيكه از شما نفرت كنند، احسان كنيد و به هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند، دعاي خير كنيد، تا پدر خود را كه در آسمان است پسران شويد، زيرا كه آفتاب خود را بر بدان و نيكان طالع ميسازد و باران بر عادلان و ظالمان ميباراند. و هر گاه برادران خود را فقط سلام گوييد چه فضيلت داريد؟ آيا باجگيران چنين نميكنند؟" (متي 5: 43-45، 47).
وقتي مسيحيان ، مسيحوار رفتار كنند و خداوند را محبّت نمايند و اگر همسايهها، دشمنان و بخصوص برادران مسيحي خود را بدون در نظر گرفتن رنگ و نژاد و طبقهشان دوست بدارند، دگرگونيهاي شگرفي در جامعة آنها پديد خواهد آمد، همانند آنچه در مسيحيت قرن اول اتفاق افتاد. وقتي مردم محبّت شما را ببينند، شگفتزده خواهند شد، همان گونه كه محبّت مسيحيان قرن اول باعث حيرت و شگفتي مردم آن زمان گرديد. و مردم به يكديگر خواهند گفت: "ببينيد چگونه يكديگر را محبت
مينمايند."
بعضي اوقات من با دانشجويان و افراد بزرگسالي مشاوره دارم كه ارزشي براي خود قائل نيستند. برخي از آنها زير سنگيني بار گناهان اعتراف نشده خم شدهاند، بعضي ديگر هنوز نتوانستهاند خود را با معايب جسمانيشان وفق بدهند. بعضي از افراد از لحاظ رواني و اجتماعي احساس حقارت مينمايند. چيزي كه به همة آنها ميگويم اين است كه: "خداوند شما را دوست دارد و شما را همين گونه كه هستيد ميپذيرد. به آنها ميگويم كه آنها خود نيز بايد همين كار را انجام دهند، يعني از معايب و كاستيهاي خود چشمپوشي كنند و محبّت و توجه خود را تنها بر روي مسيح متمركز سازند. خود را فراموش كرده، مسيح و همنوعان خود را خدمت نمايند."
محبّت خداوند در بين مسيحيان نيروي اتحاد ايجاد مينمايد! پولس رسول به ما نصيحت مينمايد كه: "و بر اين همه محبّت را كه كمربند كمال است بپوشيد" (كولسيان 3: 14)
"تا دلهاي ايشان تسلّي يابد و ايشان در محبّت پيوند شده، به دولتِ يقينِ فهمِ تمام و به معرفت سّر خدا برسند" (كولسيان 2: 2). تنها محبّت خداوند ميتواند موانعي را كه انسان به دليل تفاوتها به وجود آورده است بشكند. فداكاري براي مسيح كه خود سرچشمة محبّت است، قادر است تا تسكين دهندة اعصاب، برطرف كنندة بياعتمادي، مشوق آزادي باشد و خصوصيات نيك و برجستة انسانها را نمايان ساخته، آنها را قادر سازد تا با كمك و همكاري يكديگر براي مسيح به صورت مثمر ثمر خدمت نمايند.
مادري اظهار مينمود كه آموختن اين اصول باعث شد تا او نسبت به همسر و بچههايش صبورتر و مهربانتر باشد. او ميگفت: "بچهها با درخواستهاي كودكانة خود مرا ديوانه ميكردند. از دست بچهها عصباني ميشدم و چون بينهايت احساس ناراحتي مينمودم هميشه ايرادگير و عيبجو و همسري بهانهگير بودم." و ادامه داد: "تعجبي نداشت كه شوهرم پي بهانهاي ميگشت كه شبها تا دير وقت سر كار خود بماند. ولي اكنون همه چيز فرق كرده است، از وقتي كه ياد گرفتهام چگونه با ايمان محبّت نمايم، خداوند خانة ما را از محبّت خود اشباع نموده است."
شوهري ميگفت: "از زماني كه آموختهام تا چگونه با ايمان محبّت نمايم، من و همسرم بار ديگر عاشق يكديگر شدهايم، و در ادارهام از كار كردن با كساني كه قبلاً حتي تحمل ديدنشان را نداشتم لّذت ميبرم."
3. با توانايي خود قادر نيستيد محبّت نماييد
"كساني كه جسماني يا دنيوي هستند نميتوانند خداوند را خشنود سازند" پس شما نيز با تواناييهاي خود آن طور كه بايد نميتوانيد محبّت نماييد. شما با تلاشهاي خود هرگز نميتوانيد محبّت آگاپه، يعني محبّت بدون قيد و شرط خداوند را نسبت به ديگران داشته باشيد. تاكنون چند بار كوشيده و يا تصميم به محبّت شخصي گرفتهايد كه هيچ گونه احساس مثبتي در خود نسبت به او حس نميكنيد؟ غير ممكن است، اين طور نيست؟ با توانايي خود هرگز ممكن نيست بتوانيد با محبت بدون قيد و شرط، همچون محبت خداوند ديگران را دوست بداريد. انسان ذاتاً صبور و مهربان نيست. ما حسود، مغرور، خودخواه و گستاخ هستيم. پس هرگز نميتوانيم به طريقي كه خداوند ما را محبت مينمايد، ديگران را محبت نماييم!
4. با محبّت خداوند ميتوانيد به ديگران محبّت نماييد
اين محبّت الهي بود كه شما را نزد مسيح آورد، اين محبّت الهي است كه قادر است هر روز شما را تقويت و تشويق نمايد. به وسيلة محبت خداوند شما ميتوانيد طبق دستور او ديگران را با مسيح آشنا ساخته و به خداوند و ديگر ايمانداران خدمت نماييد.
زندگي عيسي مسيح، نمايانگر كامل محبّت خداوند بود. شما ميتوانيد تصوير كاملي از محبّت خداوند را در تولد، شخصيت، تعاليم، زندگي، مرگ و قيام پسرش ببينيد.
اين محبت چگونه وارد زندگي شما ميگردد؟ لحظهاي كه شما عيسي مسيح را در زندگي خود ميپذيريد و روحالقدس در شما ساكن ميگردد، اين محبت از آن شما ميگردد. كتاب مقدس ميفرمايد: "و اميد باعث شرمساري نميشود زيرا كه محبّت خدا در دلهاي ما به روحالقدس كه به ما عطا شد ريخته شده است" (روميان 5:5). خدا روح است و "ليكن ثمرة روح، محبّت و خوشي و سلامتي و حلم و مهرباني و نيكويي و ايمان و تواضع و پرهيزكاري است" (غلاطيان 5: 22). هنگامي كه شما به وسيلة روح خدا كنترل شويد، ميتوانيد با محبت الهي محبت نماييد.
زماني كه عيسي مسيح وارد زندگي شما ميگردد و شما مسيحي ميشويد، خداوند منابعي را در اختيار شما قرار ميدهد تا بتوانيد شخص متفاوتي شويد. اگر انگيزة كافي داشته باشيد، خداوند توانايي و قدرت لازم را نيز به شما عطا خواهد نمود و با نوع جديدي از ايمان شما را مجهز خواهد كرد.
امّا چگونه ميتوانيم محبت را در زندگي خود به يك واقعيت عملي تبديل سازيم؟ شما چگونه محبت ميكنيد؟ با تصميم و قصد قبلي اين كار را ميكنيد؟ يا به وسيلة مقرراتي كه شخصاً بر خود تحميل نمودهايد؟ خير، هيچ كدام از اين راهها صحيح نميباشد. يگانه راه محبت نمودن آن است كه در نكتة آخر بياناتم ميخواهم به آن اشاره نمايم.
5. به وسيلة ايمان محبّت مينماييد
هر چيزي در زندگي مسيحي بر پاية ايمان استوار است. همان طور كه به وسيلة ايمان مسيح را پذيرفتيد، به وسيلة ايمان از روحالقدس پر ميشويد و با ايمان سلوك مينماييد، به همان طريق نيز به وسيلة ايمان محبّت مينماييد.
|
|
اگر ثمرة روح محبّت است، اين كاملاً منطقي است تا بپرسيد: "آيا پر شدن از روحالقدس كافي نيست تا بتوانم محبت نمايم؟" اين از نكته نظر خداوند حقيقت دارد، ولي در عمل هميشه آن را تجربه نميكنيم. بسياري از مسيحيان وجود دارند كه با محبت الهي، محبت نمودهاند و ثمرات روح در زندگي آنها آشكار شده است، بدون آن كه با آگاهي و يا به صورت صريح از خداوند خواسته باشند تا بتوانند به وسيلة ايمان محبت نمايند. اين مسيحيان بدون اين كه خود از اين حقيقت آگاهي داشته باشند، واقعاً به وسيلة ايمان محبّت نمودهاند و لذا هيچ لزومي نديدهاند تا عملاً محبّت خداوند را از طريق ايمان خواستار شوند.
در عبرانيان 11: 6 ميخوانيم: "ليكن بدون ايمان تحصيل رضامندي او محال است، زيرا هر كه تقّرب به خدا جويد، لازم است كه ايمان آورد بر اينكه او هست و جويندگان خود را جزا ميدهد. " بديهي است اگر جايي ايمان نباشد، محبت خداوند نيز ظاهر نخواهد شد. اگر براي محبّت نمودن به ديگران دچار مشكل هستيد، به ياد داشته باشيد كه عيسي امر فرموده است: "اين است حكم من كه يكديگر را محبّت نماييد، همچنان كه شما را محبّت نمودم" (يوحنا 15: 12). اين ارادة خداوند است تا يكديگر را محبّت نماييد و ميدانيم كه اگر خداوند دستوري به ما ميدهد، توانايي انجام آن را نيز به ما ميبخشد. در اول يوحنا 5: 14-15 خداوند وعده فرموده است: "و اين است آن دليري كه نزد وي داريم كه هر چه بر حسب ارادة او سؤال نماييم، ما را ميشنود. و اگر دانيم كه هر چه سؤال كنيم ما را ميشنود، پس ميدانيم كه آنچه از او درخواست كنيم مييابيم. "اگر اين وعده را با امر خداوند مرتبط سازيد، شما نيز ميتوانيد به وسيلة ايمان امتياز محبّت نمودن با محبّت الهي را از خداوند درخواست نماييد. خداوند منبع و سرچشمة بيانتهايي از محبّت الهي و خارقالعاده، يعني محبّت "آگاپه" را براي شما دارد. فقط كافي است اين محبت را از خداوند بخواهيد، در آن رشد نموده و آن را به ديگران منتقل نماييد و به اين ترتيب خواهيد توانست صدها و هزاران نفر را با محبتي كه حقيقتاً با ارزش است، به سوي عيسي مسيح هدايت نماييد.
اگر مايل هستيد اين محبت را تجربه نماييد و آن را با ديگران در ميان بگذاريد، بايد به وسيلة ايمان آن را از خداوند درخواست نماييد. يعني به اين وعدة خداوند اعتماد كنيد كه هر آنچه براي انجام ارادة او احتياج داريد، خداوند بر حسب وعده و امر خود به شما خواهد بخشيد.
اين حقيقت چيز تازهاي نيست و دو هزار سال قبل در كلام خدا ثبت گرديده است. امّا چند سال پيش در آن صبح زيبا براي من يك كشف جديد بود، و از آن زمان تاكنون براي هزاران مسيحي ديگري كه اين مطلب را با آنها در ميان گذاشتهام نيز تازگي دارد. وقتي تمرين محبت نمودن به وسيلة ايمان را آغاز نمودم، متوجه شدم كه اغلب به طرز معجزهآسايي مشكلات و بحرانهايي كه با افراد داشتم برطرف ميگرديد.
براي مثال، مشكل بود تا يكي از همكارانم را محبت نمايم و اين باعث ناراحتي من ميشد. ميخواستم او را دوست داشته باشم، ميدانستم كه به من دستور داده شده است تا او را محبت نمايم، با اين وجود به دليل برخي تناقض و ناسازگاريهايي كه در عرصة كاري بين ما وجود داشت و همچنين به دليل ويژگيهاي شخصيتي موجود، برايم دشوار بود تا او را دوست بدارم. اما خداوند اول پطرس 5: 7 را به خاطرم آورد: "و تمام انديشة خود را به وي واگذاريد زيرا كه او براي شما فكر ميكند." تصميم گرفتم اين مشكلم را به خداوند بسپارم و اين همكارم را با ايمان محبت نمايم. هنگامي كه به وسيلة ايمان محبت خداوند را براي همكارم خواستار شدم احساس نگرانيام برطرف شد، پس دانستم كه اين مسأله در دستهاي خداست.
يك ساعت بعد نامهاي از همان همكارم دريافت كردم. به هيچ وجه امكان نداشت كه او به چيزي كه من در آن موقع تجربه نموده بودم، پي برده باشد. چرا كه او نامه را روز قبل نوشته بود. خداوند از قبل ميدانست كه قرار است در من تغيير به وجود آيد، من و همكارم بعد از ظهر آن روز يكديگر را ملاقات نموديم و يك فرصت دعا و مصاحبت بسيار عالي با هم داشتيم، طوري كه قبلاً هرگز آن را تجربه نكرده بوديم. محبت خداوند از طريق ايمان، رابطة ما را دگرگون ساخته بود.
دو وكيل بسيار با استعداد در حيطة شغلي خود نسبت به يكديگر خصومت و دشمني شديدي داشتند، تا حدي كه از يكديگر متنفر بودند. با وجود اين كه هر دوي آنها از اعضاي برجسته و متشخص يك شركت بودند، امّا دايماً يكديگر را به باد انتقاد ميگرفتند طوري كه هر يك زندگي را بر ديگري ناگوار ساخته بود. يكي از اين دو وكيل، طي يكي از جلسات ما مسيح را در زندگي خود پذيرفت و چند ماه بعد براي مشورت نزد من آمد. او گفت: "سالها من از همكار خود نفرت داشتهام. هميشه از او انتقاد كردهام، و او نيز متقابلاً نسبت به من خصومت و دشمني داشته است. امّا اكنون من يك مسيحي هستم و احساس ميكنم كه درست نيست تا به همين منوال ادامه دهم. به من بگوييد بايد چه كنم؟" به او گفتم: "خوب چرا از همكارت نميخواهي تا تو را ببخشد و به او نميگويي كه دوستش داري؟" او جواب داد: "هرگز نميتوانم چنين كاري كنم! اين رياكاري خواهد بود چون من او را دوست ندارم. چطور ميتوانم به او بگويم دوستش دارم در حالي كه اين موضوع صحت ندارد؟" براي او توضيح دادم كه اين امر خداوند است تا فرزندانش حتي دشمنان خود را نيز دوست بدارند. و محبت آگاپه، محبت خارقالعاده و بدون قيد و شرط خداوند، بيان كنندة ارادة ماست كه به وسيلة ايمان آن را تجربه مينماييم. براي مثال، محبت از نوع اول قرنتيان باب سيزدهم اين گونه محبتي است: "محبّت حليم و مهربان است، محبّت حسد نميبرد، محبّت كبر و غرور ندارد، اطوار ناپسنديده ندارد و نفع خود را طالب نميشود، خشم نميگيرد و سوء ظّن ندارد، از ناراستي خوشوقت نميگردد، ولي با راستي شادي ميكند، در همه چيز صبر ميكند و همه را باور مينمايد، در همه حال اميدوار ميباشد و هر چيز را متحمل ميباشد" (اول قرنتيان 13: 4-7).
و در ادامه توضيح دادم: "شما متوجه خواهيد شد هر توضيحي كه در رابطه با محبت داده شده است، ابراز احساس نيست بلكه ابراز اراده ميباشد."
با يكديگر زانو زده و دعا كرديم و دوستم از خداوند درخواست نمود تا او را به خاطر طرز فكر انتقادآميزي كه نسبت به همكارش داشته است ببخشد و از خداوند خواست تا بتواند به وسيلة ايمان همكارش را محبت نمايد.
صبح روز بعد، به دفتر همكار خود رفت و اعلام نمود كه: "يك اتفاق عالي برايم افتاده است. من مسيحي شدهام و حال آمدهام تا از تو درخواست كنم، براي تمامي كارهايي كه در گذشته انجام دادهام و باعث ناراحتي تو گرديده است مرا ببخشي. آمدهام تا به تو بگويم تو را دوست دارم."
همكار او به قدري متعجب شده بود كه خود او نيز به خاطر گناهاني كه مرتكب شده بود احساس گناه ميكرد، و در قبال اين اعتراف عجيب، شگفتآور اين كه او نيز از دوست و همكارش عذرخواهي نمود و گفت: "من هم ميخواهم تا يك مسيحي شوم. به من نشان بده بايد چه كنم؟"
وقتي دوستم از طريق چهار اصل معنوي به او نشان داد كه چگونه ميتواند مسيحي شود، هر دوي آنها زانو زده و با يكديگر دعا كردند. سپس به اتفاق، نزد من آمدند تا بگويند معجزة عالي محبت خداوند چه كاري انجام داده است.
معاون سابق استاندار "كاليفرنيا" (California) به مركز ما در "اروهيد اسپرينگز" (Arrowhead Springs) آمد و در طول ديدارش عيسي مسيح را به عنوان منجي و خداوند خود پذيرفت. او دريافت كه چگونه بايد به وسيلة ايمان محبت نمايد. چندي پيش مشاجرهاي بين او و پسرش رخ داده بود كه باعث گرديد پسرش خانه را ترك كند. اين مسيحي نوايمان پس از تفكر و تأمل متوجه شده بود، كه هرگز به پسرش نگفته استكه او را دوست دارد. در راه بازگشت از "اروهيد سپرينگز" او از خداوند خواست تا پسرش را به منزل برگرداند تا بلكه بتواند اختلاف موجود بين خود و پسرش را حل نمايد. او اكنون ميخواست تا محبتش را نسبت به پسرش ابراز نمايد. هر چه به منزلش نزديكتر ميشد قلبش تندتر ميتپيد. وقتي كه به منزل رسيد متوجه شد كه چراغ طبقة بالا روشن است و اين نشان ميداد كه پسرش به خانه باز گشته بود! لحظاتي بعد پدر و پسر يكديگر را در آغوش گرفتند و آشتي كرده، رابطهاي كاملاً جديد را با يكديگر آغاز نمودند. رابطهاي كه بر پاية محبت بخشايندة خداوند بنا شده بود.
دانشجوي جواني كه فوتباليست بود، در محيطي كه در آنجا همه از سياه پوستان به شّدت نفرت داشتند رشد كرده بود و دوست داشتن سياه پوستان برايش غير ممكن بود. يك شب زماني كه با گروهي از دانشجويان سياه پوست و سفيد پوست كه در يك محل جمع شده بودند دربارة محبت به وسيلة ايمان، به خصوص محبّت نسبت به افرادي از نژادهاي مختلف صحبت ميكردم، اين فوتباليست جوان نيز حضور داشت. پس از اتمام جلسه به من گفت: "وقتي دعا كرديد من نيز از خداوند درخواست كردم تا من هم بتوانم به سياه پوستان محبت داشته باشم. وقتي كه سالن را ترك ميكردم مرد سياهپوستي را در حال گفتگو با دختري سفيد پوست ديدم. ميتوانيد تصور كنيد كه ديدن چنين منظرهاي براي كسي كه از سياه پوستان نفرت دارد تا چه اندازه ناگوار و تحريك كننده است، امّا ناگهان نسبت به اين مرد سياه پوست در خود احساس دلسوزي نمودم! اگر چنين صحنهاي را قبلاً ميديدم، بطور قطع نسبت به اين مرد سياه پوست احساس تنفر شديدي به من دست ميداد و حتي شايد عصباني شده و حرفهاي زنندهاي نيز به او ميزدم. ولي خداوند دعاي مرا شنيد." همان روز بعد از ظهر پس از اتمام جلسه در هتل "اروهيد سپرينگز" يك زوج جوان سياه پوست با شور و حرارت فراواني در سالن هتل نزد من آمدند.
زن جوان گفت: "امشب يك اتفاق عالي برايم افتاد. از نفرتي كه نسبت به سفيد پوستان داشتم آزاد شدم. از زماني كه يك دختر بچة كوچك بودم از افراد سفيد پوست متنفر بودم. ميدانستم به عنوان يك مسيحي بايد سفيد پوستان را دوست داشته باشم، ولي نميتوانستم. من از سفيد پوستان متنفر بودم و ميخواستم از آنها انتقام بگيرم. ولي از امشب با ايمان شروع به محبت به آنان نمودهام و ميبينم كه اين كار واقعاً عملي است."
مرد جوان سياه پوست نيز اظهار نمود: "من نيز همين كار را كردم و حال ديگر احساس نفرتم نسبت به سفيد پوستان از بين رفته است. از شما سپاسگزارم كه چگونگي محبّت نمودن به وسيلة ايمان را به ما آموختيد."
سفيد پوستان و سياه پوستاني كه قبلاً نسبت به يكديگر احساس تنفر داشتند، اكنون به محبّت خارقالعادة خداوند نسبت به يكديگر پي بردهاند. زن و شوهر مسيحي كه دايماً در حال منازعه و مشاجره بودهاند با ايمان محبت خداوند را درخواست نمودهاند و نتايج معجزهآسايي پديدار گشته است. نزاعهاي بين والدين و فرزندان حل شده و شكافي كه بين نسلها وجود دارد، توسط پل محبّت به وسيلة ايمان به يكديگر متصل گشته است. بحث و جدالهاي موجود در محلهاي كار از بين رفته است. وقتي شما با ايمان به دشمنان خود محبّت مينماييد، دشمنانتان از عداوت و خصومت دست بر ميدارند. محبّت خداوند باعث در هم شكستن تعصبات بيجا و موانع موجود ميگردد.
محبّت عظيمترين نيرويي است كه انسان تاكنون شناخته است. محبّت باعث گرديد تا مسير دنياي قرن اول تغيير نمايد و خداوند براي ايجاد عظيمترين انقلاب و دگرگوني در قرن بيستم از محبّت استفاده ميكند. هيچ چيز نميتواند بر محبّت خداوند غلبه نمايد.
در قرن اول محبّت و ايمان با يكديگر توأم گرديد و نتيجة آن انقلاب عظيم روحاني شد كه سراسر دنياي آن روز را فرا گرفت. در طي قرون وسطي، ديگر اثري از محبّت و ايمان وجود نداشت. آنچه را كه "مارتين لوتر" و همكارانش دريافتند اين بود كه "عادل به ايمان زيست خواهد نمود" و اين مقدمهاي براي اصلاحات و حركت قدرتمند روح خداوند بود. ولي هنوز محبّت كم ديده ميشد و لذا اغلب در بين مردم زد و خوردها و نزاعهاي شديدي در ميگرفت.
|
|
امروزه نيز خداوند لازمة اتحاد ميان محبّت و ايمان را به ما يادآوري مينمايد. به وسيلة ايمان، محبّت خارقالعاده و الهي خداوند، در سدهاي غير قابل نفوذي كه مانع آمدن زنان و مردان به سوي مسيح هستند نفوذ نموده و انسانها را به سوي خداوند جذب مينمايد. محبتي كه از چنين ايماني ناشي ميگردد انسانها را در همه جا شيفته و مجذوب مينمايد و مادامي كه ما با ايمان زيست نموده و محبّت نماييم، ميتوانيم محبّت خداوند را در سرتاسر جهان گسترش دهيم. اين محبت فراگير جذاب و با نفوذ است. محبّت براي شناختن خداوند در انسانها تشنگي به وجود ميآورد. اين چنين محبتي فعال است و دايماً در پي انجام اعمال محبتآميز ميباشد و مايل است تا افتادگان را برخيزاند و زندگيها را تغيير دهد. "لئونارد" (Leonard) نمونة خوبي براي بيان چنين محبتي است. شبي كه "لئونارد" مسيح را به عنوان منجي خود در قلبش پذيرفت، دگرگوني عظيمي در او اتفاق افتاد. تا آن روز او از همه چيز و همه كس متنفر بود. اغلب وقتي كه شبها مست به خانه ميآمد، لگدي به سگش ميزد تا از بالكن پايين بيايد، سگ پارس ميكرد و غرولند كنان سعي ميكرد او را گاز بگيرد، و "لئونارد" تحت تأثير الكل، تلوتلو خوران سگ را دور ميز دنبال ميكرد. چيزي نميگذشت كه همسرش وارد معركه ميشد. "لئونارد" و همسرش يكديگر را لعن ميكردند و دعوايشان ميشد. "لئونارد" بالاخره سگ را با لگد از بالكن دور ميكرد و سپس صندليها و گلدانها را به هر طرف پرت مينمود. "لئونارد" تعريف ميكرد: "شبي را كه مسيح را در زندگي خود پذيرفتم، به قدري از محبّت پر شدم كه فكر ميكنم سگم نيز احساس كرد كه تغييري در من ايجاد شده است. او سينهخيز خودش را به من نزديك كرد و سرش را روي همان پايم گذاشت كه شبهاي قبل با آن پا او را لگد ميزدم."
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت
من لانت كلمته ،وجبت محبته
هركس كلامش نرم شد،محبتش واجب مي شود.
الهي چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم.
آيت ا.. ابطحي چنين نقل مي كند كه:
بوگيزژيوائي مي گويد: مسلمين در قرون وسطي فرهنگ را رسماً ايجاد كرده و دانشگاههايي تأسيس نمودند،هراروپايي كه وارد دانشگاههاي اسلامي مي شددر اجتماعات به خود باليده و با سرافرازي وسربلندي در ميان طوايف وخانواده ها قدم به فخر برداشته و اظهار بزرگي دانشمندي مي نمود.
همچو گل دلفريب وخوشرو باش
تا زدلها غبار غم شويي
كن تبسم چو غنچه گر زجهان
دولت شادي و طرب جويي
باش خوشرو كه كينه توزي را
مي برد از ميانه خوشرويي
يكي از مهمترين علل و موانع مهرورزي وغرور وتكبر است،اين غده ي سرطاني كه شايد هيچ كس از وجود آن در ذ ات خود خبر ندارد و ديگران را به خاطر اين كار سرزنش و ملامت مي كنند چرا كه شاعر مي گويد:
سروري شايسته نامرد نيست
تا زمردان در جهان باشد نشان
و خلاصه كلام اينكه دين اسلام است كه واقعاً كامل و پاك وعاري از نقص است كه كوچكترين اشكالي مردمان عاقل نمي توانند بر آن وارد كنند.
پيامبراسلام(ص) مي فرمايند: وقتي بر دشمن غلبه يافتي عفو وگذشت را در مقابل آن قدرت سپاس خودقرار ده.
به بخشندگي همچو خورشيـد باش
كه گردد عطـاي تـو بر خلق پخش
چو بر دشــــمن خـود ظفريافتي
به شكرانه از قــدرت او را بـبخش
با توجه به سخنان پيامبر (ص) و اشعار فوق بايد جايگاه مهر و مهرورزي در اسلام را به خوبي درك كنيم. اين مظهر اسلام نابي است كه مهرباني را حتي براي حيوانات سرلوحه خود قرار داده است ، چه رسد به انسانها.
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در چهارشنبه دوم اسفند 1385 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت
حديث اسلامي: هل الدين الاالحب. آيا دين غير از محبت چيزي است ؟
حافظ: نهال دوستي بنشان كه كام دل ببار آرد درخت دشمني بركن كه رنج ببشمار آرد
بودائيسم ـ دهاماپادا: يك عقل صحيح و درست خدمتي را خواهد كرد كه نه يك پدر و نه يك مادر و نه يك خويش مي كنند.
كنفوسيوس ـ آنالكتها1: يك جوان هنگامي كه در خانه است بايد نسبت به پدر و مادر و در خارج نسبت به بزرگتران با محبت و احترام باشد، بايستي مشتاق و درستكار باشد. بايستي محبت او نسبت به همه جوشان بوده و دوستي نيكو را در خود پرورش دهد.
دين كنفوسيوس: لائوتان از كنفوسيوس پرسيد: منظور شما از نيكوكاري و درستي چيست؟ كنفوسيوس گفت: «منظور اين است كه در عميق ترين باطن قلب خود نسبت به همه چيز محبت روا داريم، همة مردمان را دوست بداريم و سخت از افكار خودخواهانه بپرهيزيم. اين است ماهيت نيكوكاري و درستي» در جائيكه محبت باشد جدائي نيست.
دين تائو «كان ينگ يين»: با همه به مدارا و حسن سلوك و محبت رفتار كن
كتاب امثال سليمان نبي 15: خوان به قول درجائي كه محبت باشد بهتر است از گاوپرواري كه با آن عدوات باشد.
رساله اول يوحناي رسول باب چهارم: اي حبيبان يكديگر را محبت بنمائيم زيرا كه محبت از خداست و هر كه محبت مي نمايد از خدا مولود شده است و خدا را مي شناسد و كسي كه محبت نمي نمايد خدا را نمي شناسد زيرا خدا محبت است.
امانوئل كانت: فرق است ميان آن كسي كه عملي از روي تمايل طبيعت انجام مي دهد و آن كه براي اداي تكليف احترام به قانون مي كند، اولي حظ نفس برده و دومي اداي وظيفه كرده است.
يوهان گتليپ فيخته: ظهور نيكي در اشخاص تجلي و نمايش ذات حق است و ذات حق منشاء درستي اخلاق و كردار است.
شوپنهاور: شفقت بسيار خوب و بنياد اخلاق مي باشد، اما سعادت و آزادي تام در سلب كلي اراده و خواهش است.
اگوست كنت: ترقي نوع انسان بسته به ميزان غلبه جنبة انساني بر جنبة حيواني است. هنوز حس خودپرستي در مردم غالب است و مدار امر برزد و خورد و جنگ و جدال است.
چارلز داروين: بزرگترين كمال كه موجودات جاندار در سير تحولي و تكاملي به آن رسيده اند پديد آمدن عواطف و احساسات قلبي است كه در انسان بوجود آمده است و انسان اگر مي خواهد حيوان نباشد بايد رحم و مروت و كرم و شجاعت و نوع پرستي و خير خواهي را در خود بپرورد.
هربرت اسپنسر: چون در تكامل زندگي بايد كثرت به وحدت برسد مردم بايد به معاشرت زندگي كنند و تا حدي دست از خود خواهي بردارند و رعايت حال ديگران را كنند. هر فردي بايد خوشي ديگران را هم بخواهد.
فردريش نيچه: خودپرستي حق است و شفقت ضعف نفس و عيب است. حالا كه خوب يا بد بدنيا آمده ام بايد از دنيا متمتع شوم هر چه بيشتر بهتر. براي حصول اين امر اگر هم بيرحمي و مكرو فريب و جدال و جنگ لازم آيد انجام ميدهم . آنچه مزاحم و مخالف اين فرض است اگر چه راستي و مهرباني و فضيلت و تقوي باشد بد است.
ارسطو: خودخواهي ازآن جهت بداست كه غالب مردم برتري كه براي خودنسبت بديگران قائلند در تحصيل مال يا جاه يا لذتها است.
ولتـر: علم انسان را دانشمند ميكند ولي آدم نمي كند.
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 14 موضوع | لینک ثابت
جلوه هاي مختلف، پرتوهاي رنگارنگي است كه به مناسبت حيات ،چرخشِ كارخانة جهان هستي لاجرم وجودشان لازم است.
نتيجه اي كه بشر بايستي از اين موضوع كسب كند چيست؟ بشر بايد بياموزد كه در اين عالم وحدت، كه هيچ چيز از ديگري جدا نيست و همه بهم پيوند ناگسستني دارند و همة موجودات عالم اجزاء و وابستگان يكديگرند براي ادارة نيكوي جهان لازم است كه همه با يكديگر محبت، لطف، مدارا، مهرباني، حسن سلوك و برادري داشته باشند. بايستي اين روش را تبليغ و تزريق كنيم و اشاعه دهيم تا ايده آل و شعار و روية بشر جز مهر و محبت و صفا و صلح و برادري چيز ديگر نشود و اين عطيه بزرگ خداوندي با تمام قدرت تار و پود روابط جامعه بشري را مستحكم سازد.
پس پيش به سوي استحكام بخشيدن به جامعه و اعمال محبت و مهرورزي
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت
هر كه از پدر آسماني من اطاعت كند، برادر، خواهر و مادر من است. (انجيل متي 50 : 12)
بر حسب اتفاق، خانة پر از خوشبختي و مطلوب الهي بوجود نمي آيد. آپارتمانها و خانه هاي ويلايي، باغها و باغچه ها و ... ناگهان از آسمان بر زمين نيفتاده است. هركدام از آنها به نيروهاي متخصص و ساعتها كار نياز دارد. ابتدا مالك زمين خواسته هاي خود را به نقشه كش ميگويد و طبق خواسته هاي او نقشه كش نقشة خود را ميكشد و به مهندس ساختمان تحويل ميدهد. آنگاه مهندس با بررسي نقشه و در نظر گرفتن جوانب فني كارش شروع به كار ميكند و ليست مصالح ساختمان را به مالك جهت تهيه ميدهد. داستان ما ادامه دارد تا خانه مورد نظر ساخته شود. مالك زمين هيچوقت نميتواند مصالح ساختمان را يكجا انباشته كرده تا خود بخود شكل بگيرد و خانه شود! اما براي من سئوالي پيش مي آيد: آيا مالك خانه كه براي ساختن خانه اش اينقدر زمان گذاشته و تمام فكر و ذكرش اين است كه خانه اي براي خود و خانواده اش بسازد، براي ساختن يك كانون گرم خانوادگي كه جلال و بزرگي خداوند در آن نمايان باشد طرحي ريخته است؟
وقتي خانواده اي در يك خانة زيبا زندگي ميكند و ناگهان بدليل خواسته ها و خودخواهي ها از هم پاشيده ميشود، اعضاي آن به اين فكر فرو ميروند كه چرا چنين شد؟
كانالRTL آلمان شش روز در هفته بعد از ظهر برنامه اي بنام"دادگاه خانواده" دارد. اگر فقط يكبار اين برنامه را ببينيد به عمق فاجعه اي كه در خانواده ها اتفاق مي افتد پي خواهيد برد(البته اين موضوع مختص به آلمان يا غرب نيست، اين مسئله عالمگير شده است). آيا بايد روابط خانوادگي را كه حساسترين و مهمترين پاية انسانيت است (يعني روابط بين زن و مرد و والدين با كودكان) به دست فراموشي، تصادف و باد هوا بسپاريم؟ آيا كانون خانواده ارزش آنرا ندارد كه براي پايداريش تمام تلاش و سعي خود را بكار ببريم؟ كانون خانواده بيش از همه چيز نيازمند خدا و بركات اوست و مهمتر اينكه ارادة خدا بايد اساس بنيانگذاري هر خانواده باشد.
خداوند براي آنكه حقيقت را آشكار كند نمونه اي بارز و زيبايي در مقابل ما نهاده است و آن چيزي نيست جز كانون خانواده. مسيح به انسانها مي آموزد كه خدا، پدر آسماني ما است. در انجيل اين مطلب بارها تكرار شده: ( اي پدر ما كه در آسماني ... )،( ... چقدر بيشتر پدر آسماني تان بركات خود را به شما خواهد بخشيد ... )،( ... كامل باشيد، همانگونه كه پدر آسماني شما كامل است ). نكتة جالب در آيات ذكر شده اين است كه خدا ميخواهد مانند پدر با ما ارتباط و پيوند داشته باشد و رابطة فرزند و پدري برقرار كند.
مسيح به ما مي آموزد كه كسانيكه تولد تازه يافته اند ميتوانند به ملكوت خدا وارد شوند:
( ... اگر تولد تازه پيدا نكني، هرگز نميتواني ملكوت خدا را ببيني ... . «انجيل يوحنا 3 : 3»). انسانها زندگي را با بدنيا آمدن آغاز ميكنند. هيچكسي نميتواند به والدين خود بگويد: " اگر من را بوجود آوريد به شما قول ميدهم كه فرزند خوبي براي شما باشم!" ما فقط ميتوانيم والدينمان را دوست داشته و سپاسگذارشان باشيم، چون توسط آنها شكل گرفته و با مهر آنان بزرگ شده ايم. اما نكتة مهم اين است كه ما هيچوقت نميتوانيم مسبب رابطة فرزندي خويش با والدين شويم، بلكه آنانند (پدر و مادر) كه اين رابطه را بوجود مي آورند.
حال توجه كنيد كه خداوند به ما ميگويد كه با تولد روحاني كه از طريق او به ما عطا ميشود، عضوي از كانون خانوادگي پدر آسماني ميشويم.
مسيح در تعليمات خود به ما ميگويد كه گناه ضربة بزرگي است كه توسط انسانها بر دل پر مهر خداي پدر وارد ميشود. شرارتي كه آدميان را ملعون ميكند، خودسري بيش از حد است. آيا ما برگزيده شده ايم كه از خانة پدري خويش به سرزمين دور دست سفر كنيم و نقشه ها، اهداف و پيوندها را بر باد دهيم؟ گناه چيزي نيست جز يك مشت گره كردة عصيان و خود پرستي كه به سوي پدر آسماني پرتاب ميشود. مسيح به ما مي آموزد كه بخشايش و دوستي را هرگز نميتوان با يك سري قوانين و مقررات بدست آورد. تنها آنها را ميتوان با آشتي و صداقت و صميميت حاصل نمود: ( زيرا خدا بقدري مردم جهان را دوست دارد كه يگانه فرزند خود را فرستاده است، تا هركه به او ايمان آورد، هلاك نشود بلكه زندگي جاودانه بيابد. «انجيل يوحنا 16 : 3»).
خداي پدر ما را با محبت آميخته و برايمان فداكاريهاي خارق العاده كرده است. او نه تنها با آغوش باز به استقبال ما ميشتابد ، بلكه تا سرزمينهاي دوردست به دنبالمان آمده و ما را برمي انگيزد تا به سويش برويم. خداي پدر شخصا بركت نجات بخشي كه رابط و پل ارتباطي ميان او و انسانها است را با نهايت سخاوت در دسترس ما ميگذارد. او جسم پوشيد و در هيئت مسيح بروي زمين آمد تا بوسيلة صليب همة انسانها را آزاد نموده و بسوي خود جذب كند. مسيح عملا نشان ميدهد كه پايه و اساس زندگي مهر و محبت است. محبت از فداكاري پر و از خودكامگي و خودخواهي خالي است. آري، عيسي اين حقايق بزرگ را با تمام وجود دربارة خداي پدر به ما تعليم ميدهد. او درس زندگي را با سرمشق عملي – نه تئوري و فرضي- به ما آموخته است. آنچكه در اتاق درس (كلاس) مي آموزيم براحتي فراموش ميكنيم ولي چيزهايي كه در آغوش خانواده فرا ميگيريم از خاطرمان پاك نميشود. فرزندانمان از رفتارهاي ما بيش از دستورهاي ما نكته مي آموزند.
پدر آسماني نيز با عمل به فرزندان خويش نكته مي آموزد: ( ما محبت واقعي را از مسيح آموخته ايم، زيرا او جان خود را در راه ما فدا كرد، تا ما نيز حاضر باشيم جان خود را در راه همنوعان خود فدا كنيم. اي فرزندان من، محبت ما نبايد فقط زباني باشد، بلكه مي بايد در عمل نيز آنرا نشان دهيم. «نامة اول يوحنا 18 & 16 :3»). از سرمشق اعجاب انگيز و فداكارانة مسيح ما به ماهيت واقعي محبت پي ميبريم.
قدرت مسيح در دگرگون ساختن زندگي انسانها آنقدر نامحدود است كه ما نميتوانيم به آن پي ببريم. روش و رفتار او را در چهار كتاب اول عهد جديد با زنان ببينيد. اينگونه رفتارها باعث شده كه زنان مسيحي (راستين) نيز به آزادي، صلح و آرامش برسند. مسيح دربارة پيوند زناشويي ميگويد:" آنچه را كه خدا پيوند زده، كسي نگسلد." هر جايي كه مسيح واقعا شناخته شده، ازدواج يك پيوند روحي و رواني گشته است.
در وجود پدر، مسيح كودكان را نيز مورد محبت و توجه خاص قرار داده است. تحول شگرفي كه مسيح آورد ممكن است از سطوري كه بروي يك پاپيروس نوشته شده دريافته شود. اين تكه كاغذ پاپيروس كه اخيرا پيدا شده نامه اي است از يك سرباز رومي به همسرش در روم. زمان اين نامه سال اول ميلادي است يعني حدودا زمانيكه عيسي نوزادي بيش نبوده. در نامه چنين نوشته شده: " ما هنوز در اسكندريه هستيم، خواهش ميكنم از فرزندمان كه در شكمت است خوب نگهداري كن و مطمئن باش به محض دريافت مزدم (حقوقم) براي تو چيزي ميفرستم." اكثر نامه هاي مرداني كه دور از شهرشان مشغول كارند اينگونه آغاز ميشود! اما نكته بعدي كه اين سرباز در نامه اش مينويسد قابل توجه است:" اگر فرزندمان پسر بود او را نگهدار و اگر دختر شد، آن را دور بيانداز!" در آن زمان پدران رومي صاحب اختيار مرگ و حيات كودكشان بودند. اگر نوزادي ناقص الخلقه و ناتوان بدنيا مي آمد و يا كلا آن كودك باب ميل آنها نبود(چه سالم و چه ناتوان) كمرش را ميشكستند و او را به دور مي انداختند. مسيح آن جهان پر از ستم و بيرحمي را سرنگون كرد. او كودكان را در آغوش كشيد و گفت:" ملكوت آسمان از آن اينهاست" از آن زمان پيروانش كودكان را از ديدة مسيح ديده اند.
حال ببينيم كه عيسي دربارة محبت چه گفته است. او به ما مي آموزد كه محبت پربهاترين موهبت در جهان است. مسيح به ما مي آموزد محبت واقعي همانا فداكاري و از خودگذشتگي است، ( بزرگترين محبتي كه شخص ميتواند در حق دوستانش بكند، اين است كه جان خود را در راه ايشان فدا سازد. محبت را بايد اينچنين سنجيد. «انجيل يوحنا 13 :15»). در اين مورد بايد امروزه بيشتر سخن گفته شود، چون مهر و محبت ما با فيلمهاي هاليوود و رمانهاي عشقي جديد شكلي ديگر به خود گرفته است. در اين زمينه جامعه شناسي ميگويد:" مهر و محبتي كه پاية آن بر اساس پيوندهاي زناشويي است، مانند يك تب زودگذر است كه ساكسونها آن را عشقبازي مينامند." (ساكسون نام يك قوم اروپايي است مثل كردها يا آذري ها در ايران) يكي از دردناكترين تجاربي كه يك جامعة متمدن ممكن است داشته باشد همين پايه گذاري خانواده و زناشويي بر اساس عشقبازي است. آشكار است كه وقتي از عشقبازي سخن به ميان مي آيد، منظور مهر و محبت پايدار نيست. يكي از مهمترين سرابهاي امروزي اشتباهي است كه دربارة عشق ميشود و عشق كاذب و ناپايدار را جانشين عشق عميق و راستين مينمايد. عيسي مسيح به ما نشان ميدهد كه محبت واقعي است. او آن را تعريف كرده و به ما نشان داد. پولس در نامه اي مينويسد: ( ... اي شوهران، همسران خود را همانطور دوست بداريد كه مسيح كليساي خود را دوست داشت... . «افسسيان 25 :5»).
يك فيلسوف يوناني در زمان قديم ميزيست كه همسرش با زخم زبان او را رنج ميداد. روزي او ساكت به زخم زبانهاي همسرش گوش ميداد و آتش خشم درونيش نيز بيشتر ميشد. نهايتا زنش سطل آب سردي را برداشت و بر بدن او ريخت. آن فيلسوف كه از سر تا پا خيس شده بود، با آرامش و وقار فلسفي گفت: "پس از آن آذرخش تند، انتظار چنين باران سيل آسايي را ميكشيدم!" خدا با ما فيلسوفانه رفتار نميكند. او ما را به حال خود نميگذارد. خدا به سوي آن نكته اي كه بر آن نيازمنديم مي آيد و با محبت زياد، خود را به ما تقديم ميكند. چه خوب ميشد اگر هر خانه و هر دلي پنجره اي بسوي خدا ميداشت و از آن چهرة عيساي مسيح نمايان بود، آنوقت خانواده ها ميديدند كه چگونه بايد زندگي كنند!
شخصي كه در اين دنيا كاميابيهاي زيادي نصيبش شده بود، نزد دوستي كه به او اعتماد داشت و از قضا پزشك هم بود رفت و فرياد سر داد كه: " بار سفر بسته ام و ميخواهم از خانه ام بروم، چون ديگر صبر و طاقتم به پايان رسيده! هر چه كردم كه با همسر و فرزندانم سازش كنم نشد." دوستش از او خواهش كرد كه بر خود مسلط باشد و بنشيند . آنگاه بعد از چند دقيقه رو به او كرد و گفت:" اشتباه نكن، چون ترك خانواده درد تو را درمان نميكند". آن مرد در پاسخ دوستش گفت:" همة راهها را امتحان كردم و نتيجه اي نگرفتم." دوست مرد در جوابش گفت:" به تو پيشنهادي ميكنم و دوست دارم آن را هم امتحان كني، اگر نتيجه نگرفتي، من ديگر حرفي ندارم. به خانه برگرد و به همسرت بگو بيا با هم دعا كنيم، پس به يك اتاق برويد و زانو زده و مشغول دعا شويد. در دعاهايت به مسيح بگو كه نسبت به او و همسرت گناه ورزيده اي زيرا همسرت را همانطور كه پدر آسماني تو را دوست دارد، دوست نداشته اي. اما اصلا دربارة گناهان همسرت سخني به ميان نيآور و تنها گناهان خودت را ياد كن و از خدا بخواه كه زندگيت را از مهر و محبت فراوانش نسبت به همسرت پر كند. با اين پند و نصيحت در خانه ات روزنه اي به سوي خدا باز خواهد شد و محبت و جلالش در آن تابان ميگردد."
كانون خانواده نه تنها روزنه اي است بسوي خدا كه به ما پرتوي الهي ميدهد، بلكه راهي است كه از آن خدا به زندگي ما گام مينهد.
هميشه اين نكتة مهم براي من شگفت انگيز بوده كه چگونه خداي توانا و مطلق جسم پوشيد و در ميان ما زندگي كرد تا با ما از اين طريق تا ابد پيوند يابد. او در آستانة يك خانة حقير ناصري گام نهاد و بصورت نوزادي در بيت لحم بدنيا آمد. خدا از خانه اي به جهان آمد. خانه دروازة تجسم خدا در پيكر آدمي است. نكتة شگفت انگيز ديگر اينكه مسيح در دل و خانة ما راه ميجويد. او به ما ميگويد: ( اكنون در مقابل در ايستاده، در را ميكوبم. هركه صداي مرا بشنود و در را بگشايد، داخل شده، با او دوستي دائمي برقرار خواهم كرد، و او نيز با من. «مكاشفه 20 : 3»).
اگر مسيح در خانة شما را كوبيد، آيا در را باز كرده و او را به داخل تعارف ميكنيد؟ آيا حاضريد به او جايي دهيد؟ آيا آماده ايد كه او را رهبر و پيشواي خانة خود نماييد؟
چندي پيش به خانة خانواده اي رفتم كه يك فرزند زيبا هم داشتند. آنها با كمال صداقت گفتند:" حس ميكنيم كه ايمان ما درست نباشد. ما ظاهرا ايمانداريم اما معني واقعي آن را پيدا نكرده ايم، به همين دليل در زندگيمان آرامش حقيقتي يافت نميشود!" در ضمن صحبتهايمان در آن زمينه به آنها گفتم كه خدا آمادة راه يافتن به همة زندگيها و خانه هايي است كه آرزومند آمدنش هستند و همين آية فوق را برايشان بازگو كردم: ( اكنون در مقابل در ايستاده .... ). به آن زوج گفتم: آيا واقعا مسيح را دوست داريد و ميخواهيد او مهمان خانواده تان باشد؟ آنها گفتند: "آري، ما براستي چنين آرزويي داريم." پس هر سه ما زانو زديم و عيساي مسيح را به دل و خانة آنها فرا خوانديم. هنگاميكه از خانه آنها بيرون مي آمدم از فشاري كه به دستم وارد ساختند و از پرتوي نوري كه در چشمهايشان ديدم، دريافتم كه خدا با واقعيت تازه اي به خانة آنها راه يافته است.
جمله اي از مادر ترزا را بياد مي آورم كه ميگويد: " صلح و آرامش ازخانه شروع ميشود. اگر واقعا خواهان صلح و آرامش در جهان هستيم، اجازه بدهيد كه دوست داشتن را از خانوادة خودمان آغاز كينم."
در انتها ميخواهم خالصانه و با قلبي كه متعلق به خداوندم مسيح است دعا كنم: خداوندا، در آنروز بزرگ از سر كرم و دولتت لياقت اين را به خانواده هاي ايماندار عطا كن تا در پيرامون تخت سلطنتت حلقه وار بايستند و تو را كه سرچشمة محبتي ستايش كنند، آمين.
برگرفته از نوشته هاي استيفان -ف. آلمان
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 0 موضوع | لینک ثابت
اسلام ، آيين نامه ي تكامل مادي و معنوي انسان است . بنيـــادي ترين عنصر اين آيين نـــــامه محبت است .
نقش محبت در تحــقق حكومت اسلامي و برنامه هايي كه دين الهي براي پيشرفت جامعه انســــاني رقم زده است به حدي است كه امــام محمد باقر عليه السلام دين اسلام را جز محبت نمي داند و مي فرمايد:
هل الدين الا الحب ؟ آيا دينداري ، جز محبت و مهرورزي است ؟
تكامل آفرين آن بر پايه ي محبت خداوند است . چنان كه ميفرمـــايند: ازنگاه علي عليه السلام نيز ستونهاي اصلي اسلام واصول برنامه هاي
اسلام ،دين خداوند است كه آن را براي خود برگزيد و به ديده ي عنايت خويش،آن را بپروريد و بهترين آفريدگان خود را ويژه ي آن ساخت و ستون هاي آن را بر دوستي خود استوار داشت..
. مهرورزي به كسي يا چيزي واداشت بتوان انســـــــان را با بخشنـــامه اي بر خلاف كشش دروني او ، به البته محبت ، امــري دستوري نيست . چنين نيست كه
انسان ،عاشق زيبايي هاست.عشق به زيبايي در اعماق جان انسان است .او به گونه اي فطري همه ي زيبايي هاي مادي و معنوي را دوست دارد از اين رو اگر بينش ، منش و كردار كسي را زيبا ديد، به او عشق مي ورزد و اگر نازيبا ديد از او روي بر مي تابد.و اين مقتضاي فطرت انسان است .
پس چه خوب است ما مسلمانان با اجراي مهم ترين اصل آيين نامه ي الهي يعني محبت، اسلام را گرامي داشته و جلوه ي خوب آن را به ديگران نيز نشان دهيم.
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 0 موضوع | لینک ثابت
يك عضو هيات علمي دانشگاه تربيت مدرس اظهار كرد: خنديدن و خلق خوش داشتن علاوه بر تامين آرامش رواني و افزايش پذيرش پيام در ارتباطات اجتماعي، آرامش عضلات و تقويت سيستم ايمني بدن در مقابل عوامل آسيب زا را نيز به همراه دارد.
دكتر پرويز آزاد فلاح در گفتوگو با خبرگزاري دانشجويان ايران با اشاره به مطلب فوق گفت: در ارتباطهاي انساني معمولا مبادله پيامهاي هيجاني و عاطفي نقشي مهمتر از محتواي كلامي بر عهده دارند. به اين صورت كه در بحث ارتباط مؤثر علاوه بر اظهار پيام، چگونگي افزايش تاثيرگذاري و پذيرش پيام نيز حائز اهميت است.
وي حالات خلقي خوش را در افزايش تاثيرگذاري و جذابيت پيام بسيار مؤثر دانست و افزود: يكي از مهمترين ابزارهاي مهرورزي داشتن روي خوش و متبسم است و گاهي اين ارزش كاملا بي بديل است و هيچ عنصر ديگر توانايي رقابت با آن را ندارد.
اين دكتراي روانشناسي سلامت تاكيد كرد: هنگامي كه افراد يك لبخند ناب بر چهره دارند، اين امر نشان ميدهد كه آنها فضاي پذيرش و فضاي الفت را فراهم كردهاند و اين عامل خود به خود باعث ميشود كه افراد مقابل گاردهاي هيجاني منفي كه در بسياري از ارتباطات وجود دارد را كنار بگذارند و راحت تر با ديگران تعامل برقرار كنند.
وي تصريح كرد: لبخند بايد ناب باشد يعني يك لبخند ساختگي و يا سطحي گاهي اين حس را به فرد مقابل منتقل ميكند كه افراد نقش بازي ميكنند لذا افراد ميتوانند با توجه به قابليتهاي خود حالات هيجاني ناب را هم در ابعاد منفي و هم در ابعاد مثبت شناسايي كنند.
دكتر آزاد فلاح با اشاره به اين كه در برقراري ارتباطات اجتماعي پيامهاي مورد نظر با فراهم آوردن فضاي عاطفي مثبت آسانتر منتقل ميشود، بيان كرد: خنده رو بودن و خلق خوش داشتن آمادگي افراد مقابل را نسبت به پذيرش پيامهاي اجتماعي افزايش ميدهد و با توجه به اين كه در ارتباطات مؤثر پذيرش پيام بسيار حائز اهميت است لذا خنده يكي از مهمترين عوامل در ايجاد موفقيت در ارتباطات اجتماعي است.
وي همچنين نسبت به تاثيرات جسمي خنده رو بودن و خلق خوش داشتن تاكيد كرد و به ايسنا گفت: لبخند زدن و خنديدن علاوه بر اين كه باعث كاهش فشار بر روي عضلات و رها شدن آنها ميشود يك احساس عاطفي و خلقي مثبت را به خود فرد ميدهد و موجب ميشود كه فرد مقابل نيز اين احساس آرامش را داشته باشد.
اين عضو هيات علمي دانشگاه تربيت مدرس خاطرنشان كرد: همانطور كه تغييرات زيستي در درون ارگانيسم صورت ميگيرد بر روي حالات عاطفي و رواني تاثير گذار است، از سوي ديگر حالات عاطفي و رواني نيز ميتواند تاثيرات بسزايي بر روي ارگانيسم بدن ايجاد كند.
وي يكي از اين تاثيرات را تاثير بر روي سيستم ايمني بدن خواند و اظهار كرد: سيستم ايمني بدن در مقابل پاتوژنها و آسيب زاهايي كه در محيط فراوان هستند مثل ويروسها و عفونتها مقابله ميكند. بر اين اساس تحقيقات نشان داده است كه افرادي كه خلق خوش دارند، ميخندند و هميشه متبسم هستند، كاركرد سيستم ايمني اين افراد در مقابل عفونتها بسيار افزايش مييابد و لذا اين افراد در مقايسه با افرادي كه خلق عبوس و گرفته دارند از سيستم ايمني قويتري برخوردار هستند.
دكتر آزاد فلاح بيان كرد: خنديدن علاوه بر تغييراتي كه در وضعيت زيستي و ارگانيك بدن ايجاد ميكند، يك احساس آرامش رواني را نيز تامين ميكند. اين در حاليست كه حالت عبوس و گرفته يك احساس رنجش را براي افراد به دنبال دارد كه اين احساس به ديگران نيز منتقل ميشود.
خنده با تحريك مركز خلاقيت و درك فوق منطق راندمان كار مغز را افزايش ميدهد
زود فهميدن، حافظه قوي داشتن و سازگاري اجتماعي مطلوب از تاثيرات رواني خنده
خنده با رساندن اكسيژن بيشتر به بدن، شادابي و سلامت جسمي را تامين ميكند
دكتر مصطفي تبريزي دكتراي مشاوره در گفتوگو با ايسنا اظهار كرد: خنده علاوه بر افزايش راندمان كار مغز و تامين بيشتر سلامت رواني از طريق تحريك نيمكره راست مغز به عنوان مركز خلاقيت، درك و ابداع، با رساندن اكسيژن بيشتر به بدن و زيباتر كردن چهره شادابي و سلامت جسمي را نيز تامين ميكند.
مطالعات بسياري كه بر روي تاثيرات خنده صورت گرفته است و يا ابداع فني به نام «خنده درماني» يا laughtropy به عنوان يكي از فنون شناخته شده روانشناسي و مشاوره نشان ميدهد كه در هنگام خنديدن علاوه بر اين كه اكسيژن بيشتري به بدن ميرسد و سلامت و شادابي جسمي بيشتر تامين ميشود، با تحريك بخشهاي متعدد خاصي از مغز به ويژه نيمكره راست كه مركز خلاقيت، ابداع و درك فوق منطق است، راندمان كار مغز نيز افزايش پيدا ميكند.
وي با تاكيد بر اين كه خنده در تامين سلامت روان بسيار مؤثرست، افزود: زود فهميدن، حافظه قوي داشتن، قدرت استدلال و منطق بيشتر پيدا كردن و سازگاري اجتماعي مطلوب ايجاد كردن نيز از ديگر مزاياي خنديدن و ايجاد اين عادت به صورت هميشگي در افراد است.
اين دكتراي مشاوره علاوه بر همه اين عوامل نسبت به تاثير ظاهري خنده، نيز بسيار تاكيد كرد و ادامه داد: اصولا يك لب خندان، يك چهره گشاده و حتي خندههاي بلند جاذبه فرد را براي افراد مقابلش افزايش ميدهد. يعني اگر دو چهره زيبا و نسبتا زيبا در كنار هم قرار بگيرند، خنده جذابيت فردي كه چهره نسبتا زيبا دارد را نسبت به فرد كاملا زيبا و فاقد خنده افزايش ميدهد و اين امر از نظر علم روانشناسي كاملا به اثبات رسيده است.
دكتر تبريزي همچنين به تاثيرات منفي عبوس بودن در مقابل خندهرو بودن اشاره و خاطرنشان كرد: عبوس بودن به روابط اجتماعي افراد لطمه ميزند به اين صورت كه چهره عبوس كه حتي بر بعضي حركات بدن نيز تاثير ميگذارد با فرستادن پيامهاي تلفني در مقابل ايجاد ارتباطات عاطفي مؤثر با ديگران سد ايجاد ميكند. لذا عادت به عبوس بودن تعاملات انساني را به حداقل كاهش ميدهد زيرا اين عارضه به جاي تسهيل در برخوردهاي اجتماعي، برقراري ارتباط را سخت ميكند و بازخوردهاي منفي از افراد ديگر را نيز نسبت به اين عادت ناپسند افزايش ميدهد.
پس بياييم با اكسير خنده بر بيماريهاي مختلف جسمي و روحي غلبه كنيم
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 1 موضوع | لینک ثابت
محبت يك نيرو و لطف الهي و نعمت عظيمي است كه خداوند متعال در نهاد بشر به وديعت گذارده است. حال كه چنين نعمت وعطية بزرگي در اختيارما قرار گرفته چرا نبايستي نخست اهميت و عظمت آنرا درك كرده و شعار خود قرار دهيم و با تمام افراد بشر در سراسر جهان محبت و برادري ورزيم و از اين عطاي الهي بهره برداري كامل كنيم. وظيفة ما ايجاب مي كند كه نخست اين محبت را در اطراف خود بكار اندازيم و سپس رفته رفته تا آنجا كه بتوانيم و روابط ما ايجاب كند نسبت به ساير افراد بشر و مخلوقات جهان اين موهبت را بكار بريم.
شما وقتي به يك كارخانه بزرگ قدم مي گذاريد هزاران اجزاء آن را از ميله چرخ، پيچ و قطعات و ساقه ها و زبانه ها و خلاصه هر چه در ماشينها هست همكار و همراه و موافق يكديگر مي يابيد. ممكن نيست يك پيچ يا ميله از ماشين برخلاف سياست و مصلحت ساير قطعات كار كند و اگر چنين باشد ماشين لطمه خواهد خورد. چنانكه اگر قطعه اي از آن پولادها را به ميان دندانه هاي چرخ بيندازيد ماشين را صدمه خواهد زد. ما كه در چنين عالمي زندگي مي كنيم چه وظيفه داريم؟ آيا سزاست كه با همنوعان خود كه هر كدام قطعات و اجزائي از اين دستگاه عظيم اند از در مخالفت و دشمني در آئيم و مانع كار آنها شويم و به جاي همكاري و مودت سدي در راه پيشرفت ديگران بسازيم. آيا شايسته است به جاي همفكري و محبت از در عداوت و دشمني در آئيم و كوس مخالفت و عناد و ضديت را بنوازيم؟
دو گنجشك بر روي درخت بر سر يك طعمه و يا يك عشق با يكديگر نزاع مي كنند و قدري بر سر وروي هم نوك مي زنند ولي پس از مدت كوتاهي اين نزاع بر طرف شده و دوباره مانند دو دوست قديمي پهلوي يكديگر خزيده و هر يك خود را با حرارت ديگري گرم مي سازد و اصلا يادي از آن اختلاف كوچك در مغزش باقي نمي ماند. آيا ما از يك گنجشك ضعيف تريم؟
آيا صلاح است كه بين دوستان كه مدتها با يكديگر يار و رفيق و هم پيمان و همراه بوده اند چنان اختلافي پديد آيد كه از يكديگر جدا شوند و اثري از آن دوستي و محبت باقي نماند؟
آيا درست است كه بين يك خانواده كه بايستي مظهر و نمونه اتحاد و اتفاق و دوستي و محبت باشد كدورتها و نقارهائي پيش آيد كه موجب جدائي و بريدگي آنها شود؟ آيا صلاح است كه بين همسايگان يك محل كه منافع مشترك با يكديگر دارند و صلح و صفا و همزيستي آنها زندگي را بر همة افرادشان شيرينتر مي سازد جنگ و نزاع و محيط دشمني و كينه بوجود آيد؟ آيا درست است كه بين افراد يك شهر كه در يك محل زندگي كرده و از مزاياي مشتركي بهره مي برند و احتياج به همكاري در امور خود دارند دودستگي و اختلاف و نزاع افتد به طوري كه شيرازة كارها از هم بپاشد؟
آيا معقول است كه افراد يك كشور كه يك واحد يگانه و نمايندة وحدت هستند به جاي اينكه پيوندهاي هم فكري و هم آهنگي و هم كاري را روز به روز به نفع مشترك خود محكم تر سازند، به دشمني و كينه و مخالفت و عداوت با يكديگر پرداخته راه نفاق بپيمانيد و بر عليه يكديگر دسته بندي نموده و ميان طبقات و اصناف و گروههاي مختلف ديوار جدائي بركشند و روز به روز اين شكاف را عميق تر سازند و راه صلح و آشتي و همكاري را بر روي هم ببندند؟
آيا اين بهتر است يا آنكه تمام افراد كشور اعم از هر شغل و مقام و حرفه و وظيفه دست اتحاد و همكاري با هم داده در راه ترقي و تعالي و عظمت كشور كه هدف مشترك همة آنها است با يك محبت، صميميت و برادري كامل بكوشند و اقدام كنند. آياصلاح است كه بشر به جاي اين كه با اختراعات و اكتشافاتي كه محصول فكر و الهام و تقدير است در راه توسعة رفاه و آسايش و ترقي همنوعان خود بكوشد از وسائلي كه بوجود آمده براي تخريب آبادنيها و كشتن عدة بيشماري از همنوعان سوءاستفاده كند؟
آيا در اين عالم وحدت كه همة موجودات با يكديگر همكاري مي كنند و با هم پيوند دارند و كار آنها در هر احوال وابسته به يكديگر است، صلاح است بشر به جاي اين كه از اين عالم وحدت بهتر استفاده كند باعث پراكندگي شده و وسائلي بكار اندازد كه در يك مدت كوتاه عدة بيشماري از موجودات زميني و هوائي و آبي و نباتات و حيوانات مختلف و جاندران مرئي و غير مرئي را از بين ببرد؟ آيا عقل سليم حكم مي كند كه اجزاء يك دستگاه موزون به جاي همكاري و كمك به ساير قطعات آن دستگاه به دشمني و مبارزه با آنها بپردازند؟ بدن شما مركب از ميلياردها سلول و گلبول و ياخته و اجزاء مختلفه است كه دائم در حال فعل و انفعال هستند ولي ماحصل عمل آنها هر چه باشد يك امر واحد است و آن نگاهداري و ادامة زندگي و سلامت شما است.
آيا نمي خواهيد كه سلولهاي بدن شما همگي با محبت و اتفاق و اتحاد در راه اين هدف مشترك بكوشند؟ آيا راضي هستيد كه مبارزه و دشمني در داخل بدن شما چنان وسعت گيرد كه سلامت و تعادل بدن از بين برود و شما را به ديار مرگ و اضمحلال بكشاند؟ اين نكته بسي روشن است كه هرگاه بين اجزاء سلولهاي كالبد، اختلافي پديد آيد سلامت بدن ما دچار اضمحلال خواهد شد و هرگاه صلح و صفا بين آنها جاري بود سلامت و شادابي كالبد تأمين است.
جامعه نيز همين حال را دارد. اگر افراد آن باهم متحد و صميمي و همكار باشند و با هم آهنگي و صفا و مهر بانجام وظايف خود پردازند پيكرة اجتماع سالم است و هرگاه برخلاف درصدد دشمني و نزاع و اختلاف برآيند جامعه نيز لطمه خواهد ديد. هرگاه دينام بدن انسان يا هر ماشيني تعادل و نظم نداشته باشد تمام بدن لطمه خواهد ديد و ماشين از كار ميافتد و اگر دينام بدن يا عالم خوب كار كند تمام پيكر آن منظم وعالي بگردش و حركت و انجام وظيفة خود خواهد پرداخت.
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت
جناب پروفسور محسن هشترودي استاد رياضيات مي فرمايند:
من در كلاس ششم در درس رياضي بسيار ضعيف بودم و معلم رياضي ما بسيار معلم سخت گيري بود. و تنبيه مي كرد و گاه براي تنبيه مداد لاي انگشت هايمان مي گذاشت و فشار مي داد . او فكر مي كرد كه من با اين كارها پيشرفت مي كنم. من هنوز جاي دردي را كه آن مدادها ايجاد مي كردند حس مي كنم اما آن مجازات ها بر من تاثيري نداشت بلكه تاثير معكوس داشت .هر چه او بيشتر مرا مجازات مي كرد از درس رياضي بيشتر متنفر مي شدم و سر انجام هم در اين درس تجديد شدم.
در تابستان آن سال شرايطي ايجاد شد كه ما به دماوند رفتيم در آن جا مادرم راي تقويت درس رياضي من از معلمي كه تصادفا به دماوند آمده بود تا تعطيلي تابستان را ر آنجا بگذراند خواهش كرد كه به من درس بدهد و او پذيرفت. درس گفتن همانا و بروز استعدادهاي رياضي من همانا! او معلمي پر احساس و مهربان بود و از نگاهش مححبت مي باريد .و بسيار متين سخن مي گفت.
من در امتحانات نهايي شهريور ماه آن سال در درس رياضي نمره بيست گرفتم. نمره بيست من براي معلم اصلي من باور نكردني وعجيب بود آن قدر عجيب كه خودش به حوزه امتحاني رفت تا ورقه مرا ببيند . او نمي دانست كه محبت معجزه مي كند.
به اين ترتيب سرگذشت من عوض شد و آن شد كه ملاحظه مي فرماييد..
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت
در سالي قرار گرفتهايم كه به كلام ملكوتي مقام معظم رهبري حضرت آيتالله العظمي خامنهاي مزين به نام مبارك پيامبر اعظم اسلام(ص) ميباشد. اين اسم و اين مسمي ما را در برابر آزموني جديد قرار داده كه هر عملي را در آن عبادت و هر تصميمي را تكليف خواهد كرد؛ مگر خلاف وعده كه فسق و عصيان است. پس شايسته است كه سختي راه را با سختكوشي مغلوب و چون سيره نبوي هر روز را پربارتر از روز پيش پشت سر گذاشت و با حفظ وحدت و پرهيز از هرگونه تفرقهورزي و با تاسي از مكتب علوي راه را براي رسيدن به قلههاي تقوا، عدالت و مهرورزي همواره ساخت. در اين عرصه جايگاه دانشجو و استاد بيش از هر جايگاه اجتماعي درخور تامل ميباشد. زيرا در سيره رسول اعظم(ص) هم بايد شاگرد بود و هم استاد. تا بتوان علم و اراده و ادراك را به ايمان و اخلاص و عرفان تبديل كرد و با بندگي تسليم ساحت مقدس رحمن شد و با تلاش دوچندان به سوي ارتقاء علمي و يكپارچگي ملي در تمامي زمينهها پيش رفت و با استقبال از ظهور منجي عالم بشيريت(عج) به انتظار نشست
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 20 موضوع | لینک ثابت
امام كاظم (ع)عليه السلام مي فرمايد :
مهرورزي و دوستي با مردم ، نصف عقل است
مهربورز در هر زماني به هر كسي.مهرورزي اثري هنري است كه در تاريخچه محبت نوشته مي شود ، مهر در زير سايه عشق است و مهرورزيدن را از نسيم بهار ياد گير تا قلبت از مهر لبريز شود و صدف قلبت را بر محبت باز نگه دار و بر بلنداي نخل كوهستان ببر تا صدايت كنم از پشت آن خلوت دل ، پس صدايم كن تا با مهر همراه شويم و به سايه مهرورزي برسيم و آنرا در صندوقچه دل جاي دهيم و آن را براي تمام دنيا نگهداريم.
و اينك مهر و پرسش مهري ديگر را به نام خداي مهربان آغاز مي كنم. زهره نجفيان
نوشته شده توسط زهـره نجفيـان در جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 2 موضوع | لینک ثابت